یاد دارم در غروبی سرد سرد!

یاد دارم در غروبی سرد سرد!    


یاد دارم در غروبی سرد سرد


میگذشت از کوچه ما دوره گرد


داد میزد : کهنه قالی میخرم


دست دوم جنس عالی میخرم


کاسه و ظرف سفالی میخرم


گر نداری کوزه خالی میخرم


اشک در چشمان بابا حلقه بست


عاقبت آهی زد و بغضش شکست


اول ماه است و نان در سفره نیست


ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟


بوی نان تازه هوشش برده بود


اتفاقاً مادرم هم روزه بود


خواهرم بی روسری بیرون دوید


گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟


 


 


 

فیروز
قادری عزیز این شعر سال۸۵درشب شعر دانشگاه اباده خونده شد توسط یک دختر خانم در ضمن یک بیت از این شعر کم شده وکمی هم تغییر کرده
۰۹ آبان ۱۳۹۲ ۲۰:۴۵
علی ابراهیمی
سلام دوستان.من شنیدم شاعرش یه دختر 12 ساله همدانی بوده که جایزه بهترین شعر سال هم گرفته
۲۴ تير ۱۳۹۲ ۱۴:۵۳
حقیقت داستان و افسانه
سلام
با هزار عشق و آرزو مرا از خودش جدا کرد، ابتدا بر روی سنگ های دیگر افتادم و بعد از گذشت چندین سال به ته رودخانه ای رسیدم، حالا دیگر فقط یک قلوه سنگ ساده بیش نیستم! در اینجا با دوستان جدیدی آشنا شدم. بهتر ازدرخشش آفتاب ، برف و باران است. بر روی آن کوه بلند همه مثل هم بودیم! قرار هست، من هم خاک شوم! فعلا دست تقدیر
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۲۲:۲۲
بی نام
سلام.میخواستم اسم شاعراین شعر رو پیدا کنم.کسی میدونه اسمشو؟
۰۸ اسفند ۱۳۸۹ ۱۸:۱۳
محمدرضا
روز های سخت می گذرند و تنها خاطره ای که می ماند چند تار موی سفید است.

دوستتان دارم از جنس پدر.
۲۰ تير ۱۳۸۹ ۱۴:۰۸
بهروز
زیبا بود
۰۵ تير ۱۳۸۹ ۰۱:۳۱
نوشتن نظر
* نام:
* نظر:
ایمیل:
وبسایت: