توصیه وارن بافت (سومین مرد ثروتمند جهان در سال 2010)
هر سال جدید، جهت رهنمود آینده ام چند تا ضرب المثل
به عنوان ایستگا ههای هدایت رادیویی ام انتخاب می کنم. این درمان تجویز به خودم تضمین می کند که با هر سالی که می گذرد، خردمندتر می شوم نه پیرتر. امسال، از شما می خواهم که از خرد مالی ریش سفیدانمان همراه با من بهره بگیرید، و از نظر مالی خردمندتر شوید.
• کار و تلاش سخت: هر نوع کار و تلاش سخت سودآوری دارد، اما حرف زدن صرف فقط منجر به فقر و تنگدستی می شود. • رخوت و تنبلی: خرچنگ دریایی که در خواب است، جریان آب آن را با خود می برد. • درآمدها: هرگز متکی به تنها یک منبع درآمد نباشید. (حداقل کاری کنید که درآمد دوم شما از محل سرمایه گذاری هایتان باشد.) • خرج کردن: اگر چیزهایی را که نیاز ندارید می خرید، بزودی چیزهایی را که احتیاج دارید خواهید فروخت. • پس انداز: باقیمانده پول را پس انداز نکنید؛ سود اندوخته را خرج کنید. • قرض گیری ها: کسی که قرض می گیرد برده قرض دهنده می شود. • حسابداری: اگر کفش تان سوراخ است، چتر بردن فایده ندارد. • حسابرسی: مواظب هزینه های کوچک باشید؛ سوراخی کوچک می تواند کشتی بزرگ را غرق کند. • خطر کردن: هرگز عمق رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید. (طرح جایگزین آماده داشته باشید.) • سرمایه گذاری: همه تخم مرغ هایتان را در یک سبد قرار ندهید. مطمئن هستم آنهایی که هم اکنون این اصول را رعایت می کنند از نظر مالی سلامت می مانند. همچنین آنهایی که اراده می کنند که این اصول را به کار ببندند، سلامت مالی شان را به سرعتبدست می آورند. بیایید خردمندتر شویم و به یک زندگی شاد، سلامت، موفق و آرام برسیم.
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم... امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شیرین به ازای هر آه و اجابتی نزدیک برای هر دعا
جمله روز : عیب کار اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم ''اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم . زنده یاد احمد شاملو
( او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست . ) این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد . آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد . از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند .
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند . او در مورد علت علاقه خود ، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت . وقتی طرز کار نقرهکار را تماشا میکرد ، دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و صبر کرد تا کاملاً داغ شود . او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله ، جایی که داغتر از همه جا ی آتش است ، نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود . زن اندیشید ، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم . بعد دوباره به این آیه که میگفت : « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست » فکر کرد . از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است ، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند ؟
مرد جواب داد بله ، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ی نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد . ... اگر در تمام آن مدت ، لحظهای نقره را رها کند ، خراب خواهد شد .. زن لحظهای سکوت کرد . بعد پرسید : « از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است ؟ » مرد خندید و گفت : « خوب ، خیلی راحت است . هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم . » اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی ، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند . این مطلب را منتقل کنید . همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست ، و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد ، در نهایت فردی بهتر خواهد شد . « در برابر مشکلات سکوت کن ، شاید خداوند حرفی برای گفتن دارد . »
« زندگی چون یک سکه است . تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی ، اما فقط یک بار . »
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۳۰ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد. کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۳۰ دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان” جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
خطرناکترین ظلمها و گستردهترین ستمها، بر اثر سکوت و خودداری از امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی و دیگر جوامع بشری به وجود میآید. مولا حسین ابن علی(ع) بر علیه حکومت ظلم و جور برخاست و در سرزمین نینوا به شهادت رسید. امام زینالعابدین(ع) چهل سال بر پدرش بگریست. روزها به روزه بود و شبها به بندگی خدای ایستاده، چون هنگام افطار میشد غلام وی خوردنی و آشامیدنی میآورد و نزد او مینهاد و میگفت: «ای سید من تناول فرمای.» امام میفرمود:«پسر پیغمبر را گرسنه کشتند. پسر پیغمبر را تشنه کشتند.» و چند بار تکرار میکرد و میگریست تا خوردنی خود را به سرشک خویش تر میساخت و آب را به اشک میآمیخت. من که بنده غلام مولایم هستم، همه عمر بر غربت آن سالار گریستهام. او همیشه یار و مددکارم بوده و هر گاه که درماندهام مرا دستگیری کرده است . و ظالم نیز همیشه بر عاشقان حسین(ع)ظلم کرده است.میکند.وخواهد کرد و این ظلم چندان پایید که امروز نیز خصم او کربلا را با انفجارهای پیدرپی ویران میکند بلکه مریدانش بهراسند و به زیارتش نروند! که نمیشود. واقعه این حکایت از زمان شهادت سالار شهیدان تا امروز است، تا همیشه که نام او پاینده میماند.
رخدادگاه: بینالحرمین. زمینش سرخ، آسمانش سرخ. ویران و حیران. بر دلش دستها و پاهای قطعشده، لباسها و چادرهای زنانه همه خونآلود. ویران از انفجار بمبی مهیب! در انتهایش گنبد حسین ابن علی(ع) را شاهدیم با پرچم سبزش. بر فراز گنبد در دل آسمان ماه سرخ میدرخشد. کمی آن سوتر از ماه، رنگینکمانی نقش بسته دلگیر! زمین غمگین، زمان افسرده. دلها تنگ!
صحنه: [ظلمت است. سیاهی حلقوم بینالحرمین را بیدادگرانه میفشارد. صدای سینهزنی و زنجیر زدن عاشقانه مردمانی به گوش میرسد که به عشق مولایشان عاشقاند. ناگهان انفجاری مهیب رخ میدهد. مردمان وحشتزده میگریزند و صدای ناله و فریاد و گریز مردمان به گوش میرسد. انفجاری دیگر. متعاقب این وحشت و انفجار، صدای آمبولانسها، رگبار مسلسل و زمینی که هراسان میلرزد و نالههای عاشقانهای که تا عرش خدا میرود. نرمنرمک همه چیز آرام میگیرد و باد بیرحم میتوفد و در انتها ماه سرخ میدرخشد و رنگینکمان جان میگیرد. تو گویی از دل باد بیرحم نوری سرخ زاده میشود. زمین، ویران خشم نامردمان است. در این بیداد صدای زنی را میشنویم که پژواک دارد، بی که کسی را شاهد باشیم.]
صدا: هنگامی که مردمانش را کشتند و او کشته آمد، آسمان چنان سرخ بود که از سرخی آن دیوار به نظر میآمد و ستارگان به یکدیگر میخوردند و جهان سه روز تاریک شد. آن گاه سرخی در آسمان پدید آمد و هیچ سنگی برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه یافتند و آسمان خون بارید چنان که مدتها اثر آن در جامهها پدیدار بود و پس از آن هوا بگشود. این واقعه به سال 61 هـ .ق اتفاق افتاد! [
<p style=""font-size: ">آسمان میغرد به خشم و برقش به جان زمین میخورد. آرامآرام سرخی آسمان به سپیدی سجده میبرد. صدای سینه زدن و زنجیر زدن میآید بیکه نوحهای خوانده شود. ناقوس کلیساها مینالند و کسی غریبانه اذان میگوید. جیران پیش میآید. چادری سپید به سر دارد. چادری با لکههای سرخ و تازه خون! او غمگنانه میگرید و هر از گاهی خم شده سنگی از زمین برمیدارد و بعد وحشتزده آن را بر جایش میگذارد. سوگمندانه با خود نجوا دارد.] جیران: دیر رسیدم مرد. باز هم آهو دیر رسید و تو خطا کردی. تنها شدی و گرگان فریبت دادند. خواستی کاری کرده باشی کارستان، به انتقام فرزند، ولی دستهایت آلوده شد. چنان آلوده شد که با تمام عطرهای عربستان پاک نشود. [جابر پیش میآید به ترس. وحشتزده و لرزان، چنان اطراف را مینگرد که تو گویی از محاصره خصم گریخته است.] جابر: چطور از آنان گریختی جیران؟ اینجا محاصره است و کسی حق ندارد از حلقه محاصره بیاجازه بگذرد. تو را میکشند زن! جیران: بد کردی جابر، بد! جابر: وقت برای صحبت بسیار است. بیا تا تو را بگریزانم! جیران: به کجا؟ جابر: به هر کجا که اینجا نباشد. جیران: به کجا بگریزم که اینجا نباشد به وقتی که همه زمین اینجاست و همه زمان همین ساعت! به کجا بگریزم که از همه زمین گریختهام که اینجا باشم و دیر رسیدم! جابر: کار من نبود. باور کن! جیران: کدام را؟ سخنی که میگویی یا چشمهایی که آشکارا دروغ میگویند؟ جابر: دروغ نمیگویم. من ترسیدهام از غربت، از تنهایی! جیران: آرام باش! [گوش میدهد انگار صدایی میشنود.] من صدایی میشنوم. جابر: صدا؟ چه صدایی؟ جیران: انگار مردی با ما سخن میگوید. جابر: من نمیشنوم. نه! هیچ صدایی نیست. جیران: گوش کن. چقدر آشنا و غریب است. گوش کن! [گوش میدهد به مهر!] صدا: «شما بعدِ من فراوان و افزون از مقدار زمانی که پیاده سوار اسب باشد زنده نمانید. روزگار آسیای مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند میله سنگ آسیا در اضطراب باشید.» جابر: هیچ صدایی نیست. بیا تو را بگریزانم که مرا میترسانی. جیران: به کجا؟ جابر: به هر کجا که اینجا نباشد! جیران: همة زمین اینجاست! جابر: من تنها ماندهام همدلم، همراهیام کن! جیران: دیگر نه! من همدل و همراه تو نیستم که دستهایت آلوده است و به همه عطرهای عربستان پاک نشود! جابر: این کار من نبود! جیران: بود. وقتی که قلم زمین گذاشتی و دلت مزرعه کینه شد، من بر تو ترسیدم! جابر: جیران، جیرانم! دو تن به از یک تناند. زیرا پاداش نیکویی برای رنجشان خواهند یافت. چون هر گاه یکی از پای افتد، دیگری وی را بر پا بدارد. اما وای، وای... جیران: ... وای بر آن که تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد داشت که در برخاستن وی را یاری دهد. جابر: تنهایم جیران، تنها! یاریام کن. جیران: به حق یس و القرآنالحکیم و به حق طه و القرآنالعظیم که تنها بمانی، تنها بمیری. جابر: جفتت را نفرین میکنی؟ جیران: نفرین به تو. نفرین به این روزگار. نفرین بر آنانی که قلم از دستت گرفتند. نفرین به آنهایی که وسیله جنایت به دستت دادند. نفرین به من، نفرین به ما، نفرین به آهویی که چون تو گرگی همدل اوست. نفرین بر همه آنهایی که این جنایت میبینند و ساکت نشستهاند! [جیران برای ما روایت میکند.] جیران: منم جیران که از جلجتا آمدهام. از سرزمینی که زمینش همه دار است و بر فراز دارها عیسی مسیح به نماز ایستاده است. منم جیران که از جلجتا آمدهام. از سرزمینی که سر یحیی به مکر سالومه در تشت طلا به نام دین بریدند و سر بریده در تشت تکلم کرد. منم جیران که از جلجتا آمدهام. از دوردستها و دیر زمان، آن زمان مریمم میخواندند مجدلیه، و امروز جیرانم که از جلجتا آمدهام به تف تا راوی جنایتی باشم خونینتر از دار عیسی، سر یحیی، تنهایی سیاووش! من جیرانم که از جلجتا آمدهام و اینک سال ١٤٢٩ هجری قمری مطابق با ٢٠٠٨ میلادی است. این واقعه به ماه محرم مطابق با جنیوری میلادی رخ داد به تف. و اینجا به سال ٦١ هجری قمری نیز قیامت بود و من آنجا بودم و به چشم سر دیدم که سر مردی در تشت و بر فراز چوب تکلم میکرد مثل و مانندة سر یحیی نبی! آنک سال ١٤٢٩ هجری قمری مطابق با ٢٠٠٨ میلادی است و آن مرد به خاک خفته است. جنایت آفریدند از برای آنکه مردمان این مرد از بارگاه او روی برگردانند که نگردانند و من از این جنایتها بسیار دیدهام. من از سرزمینی دور و زمانی دیر آمدهام. من گواهم به مرگ مرد به هنگامهای که قاضیالقضات مرگ مَرد مُهر کرد و تَف سرخ شد. [جابر برای ما روایت میکند.] جابر: و من ابن حارث بن قیس بن جهم کندی مکنی به ابوامیه، قاضیالقضات و فقیه سال ٦١ هجری قمریام. اصل من از یمن است و در عهد خلیفه دوم قضاوت کوفه گرفتم. خلیفه سوم و چهارم و بعد آن معاویه نیز مرا بدین شغل ابقا کردند. من به روزگار حجاج استعفا کردم و او به سال ٧٧ هجری قمری مرا معاف داشت. مرا در شعر و ادب مهارتی بود که زبانزد خاص و عامم کرد. مریم زبان از من عاریت گرفته و بدین جهت زیبا سخن میگوید. جیران: من جیرانم از جلجتا! و او شریح است، شریح قاضی. فقیه و شاعر عرب که مرگ مرد مُهر کرد به جرم آنکه از دین جدش خروج کرده است و به این حکم مَرد را کشتند و زمین سرخ شد! جابر: در تداول قاضیای را که به خلاف حق فتوی دهد شریح نامند و به من تشبیه کنند. گویند، من، ابن حارث معروف به شریح به امر عبیدالله زیاد فتوی دادهام. و این فتوا از من است که چون اولاد پیامبر بر امیرالمؤمنین مسلمین خروج کرده دفع او بر مسلمانان واجب است. این راست نباشد و در هیچ کتاب معتبری این خبر نیامده است. من نه او را کشتم، و نه فتوای قتلش مُهر کردم. من به او مهر داشتم بسیار، این مردمانش بودند که بر او خروج کردند و او را کشتند به نام من! جیران: و آن روز من در جلجتا بودم، سرزمینی که عیسی مسیح را به دار کرده بودند. ناگهان در نیمروزی آسمان بر قطیفه سفید ببارید. نیک نگریستم خون بود. و شتر به چرا رفت برای آب نوشیدن، آب خون بود. و مادرم به خاک میخواست که سجده کند و خاک خون بود و دانستیم که همان روز شبیر کشته شد که عیسی خبرمان داده بود. سرخی از جانب مشرق آمد و سرخی از جانب مغرب و نزدیک بود در وسط آسمان به یکدیگر رسند که شبیر در خونش وضو کرد و به نماز ایستاد! جابر: او که در جلجتا بود این واقعة تف بدید و گواهی داد که شاهد نماز سرخ شبیر بوده است. جیران: دیدم و گریستم. سال ٦١ هجری قمری بود. سر فرزند دختر پیامبر خدا و وصی او در مقابل دیدة ناظران بریده شد و بر فراز نیزه رفت و مسلمانان با نگاهشان میدیدند و با گوششان میشنیدند. اما آنها نه منکر فاجعه بودند و نه از مصیبت دردمند و گدازان. جابر: و تمام جنایت به نام من که فتوا داده بودم و امیرالمؤمنین که حکم کرده بود نوشته آمد و نیم این خبر راست نبود و آن اینکه من به مرگ مرد فتوا نداده بودم. [نقش دیگر میکنند.] جیران: جابر! مردان و مردمان راستی نمیکنند. من به چشم سر دیدم که شمشیر گلوی شبیر را میبرید و میگریست و نیزه میایستاد و میافتاد و سوگوار بود. تیر بر تن او فرو مینشست و میگریست و نیزه در آن هنگام که سر بریدهاش را فراز داشته بود اشکریزان بود. جابر: آری جیرانم تو راست میگویی. من دیدم، دیدم که حتی آنان که دست به خون او آلودند و بر روی او شمشیر گشودند و در خون غرقهاش کردند، چون به فطرت خویش بازمیگشتند دلشکسته میشدند و بر او میگریستند. جیران: میگریستند به ظلمی که شمایان کردید. مظلومیت شبیر چنان نمایان بود که چون سربازان امیرالمؤمنین مسلمین، دشمنی خویش را با او میدیدند و کشته شدن او و آوارگی خانوادة او را مینگریستند، بیاختیار میگریستند. جابر: و من بالاتر از این دیدهام مریم. من دیدم که چون عمر بن سعد به کشتن او فرمان داد، اشک از دیدگانش فرو بارید. من دیدم مریم، دیدم که امیرالمؤمنین مسلمین با آن همه شقاوتی که داشت چون اسیران را در کاخ خویش دید اندوهگین شد و گفت: خدا پسر مرجانه را زشت گرداند. جیران: این راست نباشد که او حکم به مرگ مرد داد! جابر: خلیفه میگفت: او همتایی بزرگوار بود که کشته شدن به دست او ننگ نیست. جیران: و به این بهانه او را کشت؟ جابر: نه! مرد حج نیمه بگذاشت و پیامبر مسلمین گفته بود که هر کس حج نیمه بگذارد از دین من خروج کرده است! جیران: و پیامبر نگفته بود جز اولاد من؟ جابر: نمیدانم! شاید گفته باشد. اما مرد حج تمام نکرد و من گواه آن واقعهام. جیران: تو راستی نمیکنی جابر. من آنجا بودم و به گوش سر میشنیدم که شبیر میگفت: میبینم که تروریستهای شام، با شمشیرهای برهنهای که به زیر احرامیهای خود پنهان کردهاند، قصد جان مرا دارند؛ میخواهند تا در این حرم پاک الهی خون مرا ریخته، و حرمت حرم را برای همیشه نابود سازند. جابر: او گفت تروریست؟ جیران: آری و من به گوش سر شنیدم. جابر: من نشنیدم! جیران: چون تو مادر نیستی و مِهر مادری نداری. جابر: اما پدر که بودم، نبودم؟ جیران: نبودی! [ناگهان صدای رگبار مسلسل برمیخیزد و متعاقبش صدای نالهای که در گلو خفه میشود.] جیران: تروریستها. جابر: بیشک از حلقه محاصره گریخته بود چون تو! جیران: لعنت به چون تویی که این واقعه رقم زدی. تروریست! جابر: دشنام مگو مادر، این کار من نبود، شاید نام من باشد. جیران: تو اینجا را به خون کشیدی از پی کینهای که به دل داشتی و مردمانی را کشتی که به زیارت آمده بودند. جابر: من نکشتم! جیران: تو خود گفتی که کاری خواهی کرد کارستان و انتقام مرگ فرزندمان از مردمانی که در مرگش سکوت کردهاند خواهی گرفت، نگفتی؟ و نگفتمت که نکن! جابر: کار من نبود مریم! جیرانم تو میدانی که من داغدارم به داغ فرزندی که بیگناه سرخش کردند به حکم دین! و اگر ما هم نگریخته بودیم امروز سرخمان کرده بودند، بی که چشمی در فراغمان بگرید. جیران: و این گناه مردمان نبود! جابر: بود. بود به هنگامهای که ظلم را دیدند و ساکت نشستند. جیران: نبود. نبود چون میهراسیدند. سکوت آنان دلیل بر موافقتشان نبود. جابر: بود. بود چون هنوز ساکتاند! جیران: نبود. نبود چون سری ندارند که آنها را سرداری کند! جابر: لعنت، لعنت به مردمی که سر ندارند. من داغ به دل دارم به قاعده آسمان و مردمان بر داغ من و ما نمیگریند. جیران، من اولادی داشتم که بایدش به خاک میسپردم و نامردمان نگذاشتند. به یاد بیاور وقتی که آنان را گفتم: بگذارید به خاکش بسپارم. جیران: نگذاشتند. جابر: بگذارید بر مزارش که شما میگویید بگریم. جیران: نگذاشتند. جابر: و همان جا که میگفتند قبر اوست و ما نمیدانستیم را نیز ویران کردند. من خون میگریستم و احدی توجه نمیکرد. آنها میخواستند به جرم گریستن بر نعش فرزند دارم کنند. به یاد داری؟ [به گذشته بازمیگردند و نقش دیگر میکنند.] جابر: شما دو تن حکم حاکم زیر پا نهادید. جیران: حکم؟ جابر: آری! بر مردگان مرتد نباید گریست! جیران: چرا؟ جابر: چون مرتدند و از دین خدا خروج کردهاند و این کار شما خوشایند حاکم نیست. جیران: زمانی که باید تا خوشآیند مردگان بود بسی درازتر از زمانی است که باید محبوب زندگان بود. جابر: یاوه میگویید و به این جرم محاکمه خواهید شد! جیران: ای قاضیالقضات که تکیه بر منبر پیامبر دادهای، تو نیک میدانی که عدالت ایزدان چنین قوانینی برای مردگان ننهاده است. اراده آدمی برتر از آیین ایزدان نیست؛ برتر از آن قوانینی که اگرچه نامدون است ولی هیچ نیرویی نمیتواند پایمالشان سازد. زیرا این قوانین از آن امروز و دیروز نیست. هیچ کس آغازشان را نمیداند. آنها جاویدان هستند. جابر: تنها شما دو تن چنین میاندیشید! جیران: نه، چنین نیست. همه مردمان چون ما میاندیشند ولی شما دهانها را بستهاید و آنهایی که ساکتاند داغی چون ما بر دل ندارند وگرنه آنها هم فریاد میکردند. جابر: یاوه میگویید. یاوه، یاوه، یاوه! مردمان ما از این لعنتشدگان خدا نفرت دارند. جیران: گیریم که چنین باشد که تو میگویی. اما همه مردگان نزد خدا برابرند و قضاوت با اوست نه با شما و مردمانتان! جابر: اینک حکم همین است که جاری شده! جیران: شما دلی چرکین دارید و من برای مهرورزی به دنیا آمدهام و نه برای کینهتوزی! جابر: مهرورزی کن اما قانونشکنی نه! جیران: این قانون شما ظلم است. ظلمی در حق من، در حق ما، در حق مردمان، و در حق خداوند! جابر: تو این حکم دادهای یا مردمان یا خدای مردمان؟ جیران: خدا و مردمان خدا به این حکم باور دارند. جابر: پس چرا این مردمان هیچ نمیگویند؟ جیران: میگویند. میگویند و شما نمیشنوید. اگر شمایان میتوانستید صداهایی را که ترس خفه کرده است بشنوید، میشنیدید که مردمان این حکم خداوندی میخوانند و شما نمیشنوید. ستمگران از هر سعادتی برخوردارند و از آن میان از سعادت کر بودن نیز! جابر: از بزرگواری ما بیجا بهره میبرید. با همین تفکر بود که چنین گناهکارانی پروردید! جیران: خوشا روزگار بیگناهی! جابر: خوشا. جیران: قاضی تو برادر مایی و از همین مردمانی، پس چرا حکم به ناحق میدهی؟ جابر: چون فرمان از خدای مردمان میبرم! جیران: این فرمان خدا نیست و مردمان خدا نیز از این حکم بیزاری میجویند. جابر: نشنیدهام که احدی مخالفت کرده باشد. جیران: اما من شنیدهام و دیدهام و یکی از آنان من. قاضی! من در شهر چیزهایی میشنوم که شما نمیتوانید بشنوید. سخنانی که مردمان در حضور شما فرو میخورندش، زیرا شمایان آنها را خوش نمیدارید. شما مردمان را ترسانیدهاید و تنها نگاهتان، دهانها را میبندد. اما من گواه این مردمم که مردمِ چشمشان سوگوار است، سوگوار است و در دل مویه میکنند و از شما بیزاری میجویند و نفرت میورزند! جابر: تو گفتی که برای مهرورزی به دنیا آمدهای نه برای کینهورزی. آیا مردمان چون تو نیستند؟ [سکوت] پاسخم نگفتی؟ جیران: هستند! جابر: هستند و کینه میورزند؟ جیران: آری. چون به آیین آنها جهاد سه صورت دارد. اولینش آنکه شمشیر به دست میگیرند و بر ظالمان میشورند. اگر دستشان بریدند، به زبان میخروشند و چون زبانشان بریدند، در دل کینه میورزند! جابر: این کلام، کلام مولای عدالت نیست؟ جیران: هست! جابر: و تو، تویی که اولادت مرتد و معدوم شده به چون منی که قاضیالقضاتم درس دین میآموزی؟ جیران: تو خردمندی وگرنه در جایگاه قاضیان نبودی و خردمند ننگ ندارد از دیگران بیاموزد و خطایش را دریابد. لجاج از ابلهی است نه خردمندی! قاضیالقضات از درختها بیاموز آن گاه که با جنبش طوفان هماهنگ کردند، نازکترین شاخساری به جا میماند ولی آن گاه که در برابر باد گردن افرازند از ریشه برکنده میشوند. جابر: این کلام نیز به گوشم آشناست! جیران: گفته زنی است دردمند، خواهری تنها که میخواست جسد برادرش به خاک سپارد که به حکم حاکم ممنوع بود از این کار! جابر: و هدر شد نه؟ جیران: آری؟ جابر: پس تو درس بیاموز و خیرگی نکن! جیران: من مادری میکنم به وقتی که خواهری نمانده است. جابر: هدر میشوی، تردید روا مدار! چون احدی از تو پشتیبانی نمیکند. جیران: با این همه من مادری میکنم. و تو را پند میدهم که بر مردگان بیحرمتی نکنی و بگذاری که دادار بیهمتا درباره آنها حکم کند. جابر: من حکم او انشاء میکنم. جیران: دروغ میگویی و میدانی که راست نیستی! آهای مردمان آیا کسی نیست تا بداند، تا بفهمد، تا یاریام کند؟ کسی هست تا مرا از دست این تروریست برهاند؟ جابر: نیست! [ناگهان به رعشه جیران، هر دو نقش دیگر میکنند.] جیران: این جنایت است. بگذارید مردگانمان را به خاک سپاریم! جابر: اینجا محاصره است. جیران: اینجا بینالحرمین است. اینان زائران شبیرند. بگذارید به خاکشان سپاریم. جابر: نمیگذارند! جیران: ای نامردمان اجنبی، بگذارید بر گودالهایی که دفنشان میکنید، بگرییم. جابر: نمیگذارند! جیران: اینجا بینالحرمین است و اجنبیان منفجرش کردهاند. شبیر علمدارت کجاست؟ جابر: جیرانم، آرام باش تو را سرخ میکنند! جیران: از سیاهی جز این برنمیآید، اما من مادری میکنم. جابر: نمیگذارند جیران، نمیگذارند! جیران: آهای مردمان، منم مریم که گواه بودم به عروج عیسی فرزند مریم باکره، منم اینجا، در بینالحرمین، اینان کشتهگان شمایند به انفجار بمب خصم، بیایید یاریام کنید! [سکوت. و آن گاه آن دو روایت میکنند.] جابر: و هیچ کس نبود! اینک امروز است. آنک دیروز که ما از ترس گریختیم و به بیتالمقدس فرود آمدیم به هنگامهای که از حلقوم منارههای مساجد اذان شرک به گوش میرسید و گوسالة زرین سامری بانگ توحید برداشته بود. آن زمان که بر سنت ابراهیم، نمرود تکیه زده بود و قیصر عمامة پیامبر خدا بر سر مینهاد و جلاد شمشیر جهاد به دست میگرفت. جیران: و بیتالمقدس انقلاب سنگ بود و در ارض بیتالمقدس هر سنگی که از زمین برمیداشتند از زیرش خون میجوشید. و اینجا بینالحرمین به بمب تروریستهای غاصب قتلگاه بود! [جیران به رعشه میافتد. انگار واقعهای میبیند که از آن واقعه بر خویش میلرزد.] جابر: تو را چه میشود مریم؟ جیران: بنگر، بنگر که این نامردمان چه میکنند. جابر: کجا جیرانم، به کجا بنگرم؟ جیران: به تف، میبینی؟ جابر: من چیزی نمیبینم. جیران: نگاه کن. چشمهایت را باز کن. قبر مطهر شبیر را شخم میزنند تا نشانه آن را براندازند. نگاه کن. بر راه زوّار او پاسگاه مرتب کردهاند تا هر کس به زیارت بارگاهش میرود او را بگیرند و بکشند یا به شکنجههای سخت آزار کنند! جابر: نمیبینم زن. نمیبینم! جیران: نگاه کن. چشمهایت را باز کن. آنجا، آنجا که نینوا بود. میبینی؟ [جابر روایت میکند.] جابر: او راست میگفت، و این واقعه به حکومت متوکل رخ داد. متوکل خلیفه مسلمین که از جمله خلفای بنیعباس بود، دشمنی بسیار و کینهای عمیق از اهل بیت داشت. متوکل بود که فرمان داد تا کشاورزان چنان قبر او را از میان ببرند و آنجا را با خاک یکسان کنند و از نهر علقمه آب بر آن زمین جاری سازند که هیچ اثری از آن قبر بر جای نماند! [به نقش بازمیگردد.] جیران: مرد من، مردی کن و بنگر. این متوکل، خلیفه مسلمین است که تهدید کرده اگر مردم به زیارت قبر شبیر بروند آنان را خواهد کشت. بنگر، آنجا! او مأموران بسیاری از لشکرش را فرمان داده که هر که را دیدند که به زیارت آمده او را بکشند! جابر: من هیچ نمیبینم! جیران: ستمگران از هر سعادتی برخوردارند و از آن میان از سعادت کور بودن نیز! [جیران روایت میکند.] جیران: متوکل فرمان داد بیست سال در زمینی که قبر شبیر در آن است کشاورزی کنند. و من جیران که از جلجتا آمده بودم شهادت میدهم به معصومیت مسیح که هیچ دگرگونی در قبر شبیر پدید نیامد و قطرهای آب نیز به قبر او نرسید. و من که مریم بودم و مجدلیهام میخواندند، دیدم که همو، متوکل را میگویم، از ترس مردمان دوباره قبر را ساخت و مردم را ندا کرد که به زیارت مزار شبیر بروند. [جابر روایت میکند.] جابر: او راست میگوید. متوکل مرا به نینوا فرستاد. سوی قبر اولاد محمد مصطفی(ص). و حکم کرد تا آن را شخم زنم و نشان قبر را محو کنم. شبانه با کارگران و بیل و کلنگ بدانجا رسیدیم. غلامان و همراهان خود را گرفتم که آن عمله را به خراب کردن وادارند و زمین را شخم زنند و خود از غایت تعب و ماندگی افتادم و خوابیدم. ناگهان دیدم هیاهیویی سخت برخاست و فریادها بلند شد، غلامان مرا بیدار کردند، ترسان برجستم و گفتم: چه خبر است؟ [آن دو حکایت را جان میبخشند.] جیران: امر عجیبی دیدهایم! جابر: آن امر چیست؟ جیران: جماعتی بر گرد آن قبرند و نمیگذارند بدان جهت رویم. ما را به تیر میزنند. جابر: مهراسید. شما هم تیر بیفکنید! جیران: میاندازیم اما تیرها سوی ما باز میگردند و اندازنده آن را میکشند، چه باید کرد؟ [هر دو روایت میکنند.] جابر: برخاستم تا حقیقت امر معلوم کنم. دیدم همچنان است که میگویند. اول شب بود و مهتاب تابیده بود سرخ، و من سخت ترسان شدم. جیران: و من مریم مجدلیه که از جلجتا آمده بودم و جیرانم میخواندند شهادت میدهم که متوکل دو بار به آن امر شنیع فرمان داد، به هنگامهای که حاکم بود. جابر: و من گواهی میدهم که مردمان، مردمان مسلم در آن زمین به کشت و آبیاری زمین مشغول بودند و من به چشم سر میدیدم که گاوان را میراندند تا محاذی محل قبر، گاوان میآمدند و از آنجا به راست و چپ میرفتند و گام به قبر نمینهادند. جیران: و این همان وقتی بود که من پاک شدم به مهر مسیح و بوی سیب به مشامم خورد. سیبی که جبرائیل از بهشت بهر شبیر آورده بود. [به نقش باز میگردند.] جیران: و من باز بوی سیب را احساس میکنم. مرد من جستوجو کن که در اینجا سیبی هست؟ جابر: نه. هیچ، هیچ سیبی نیست! جیران: بوی آن به مشامت نمیخورد؟ جابر: نه! هیچ. جیران: حیرت مکن. این بو را فقط عاشقان و مادران میفهمند. جابر: و من چه؟ جیران: نمیدانم. من بسیار شنیده بودم که هر وقت مردمان سحر به زیارت این مرقد مطهر بیایند بوی سیب از این ضریح مقدس به مشامشان میخورد. اینک در چه وقتایم؟ جابر: سحر است. [جابر روایت میکند.] جیران: سحر بود. که اینجا را منفجر کردند. سال ١٤٢٩ هجری قمری، مطابق با ٢٠٠٨ میلادی. به همین وقتی که من در اینجایم. به بمبی عظیم اینجا را ویران کردند. باید بوی باروت همه جا را پر میکرد، اما بوی سیب میآمد. به معصومیت عیسی مریم سوگند که اینجا بوی سیب میآید، اینک که هنوز شفق نزده و سحر است. [به نقش بازمیگردد.] جابر: و من چه بسیار سحرها که به حرم آمدهام اما هیچ بوی سیب احساس نکردم. جیران: گفتمت که عاشقان و مادران! جابر: فقط همینها؟ جیران: نه! و مؤمنان! جابر: و من؟ جیران: تو از هیچ کدام این طایفهها نیستی! جابر: چرا؟ جیران: چون مرگ مَرد مُهر کردهای! [جابر روایت میکند.] جابر: و این خبر راست نبود. اما داغ آن بر پیشانی من بود. من در واقعه تف یک شهادت دروغ دادم و آن در مورد مرگ «هانی» بود. اما مرگ مرد به مُهر من نبود که به او مِهر داشتم بسیار! [به نقش بازمیگردد.] جیران: راستی نمیکنی مرد! مردمان گواهی میدهند که به هنگامهای که پیجامای زنانه به پا داشتی، به وقتی که با معشوقهای خلوت کرده بودی از معشوقهگان بسیارت و به فرمان خلیفه حیاط خانهات را از زر پر کرده بودند، برای چند روزه حیات بیشتر، یا به خاطر زردی زر، یا ترس از سرخی شمشیر، یا فریب صورتی آن معشوقه که در خلوتت بود، مُهر پای حُکمی نهادی که روا نبود! جابر: این نامردمان ناراستی میکنند تا جنایت خود پنهان کنند. جیران: تو دروغ میسازی مرد، مردمان عاشق اویند. جابر: پس چرا سکوت کردند به وقت کشتنش؟ جیران: ساکت نبودند. شاید هراسیده باشند یا فریب خورده باشند، اما ساکت نبودند. بنگر این مردمانند که به زیارت قبر او میروند. جابر: باز هم ناراستی میکنند. اینان مزدورانی هستند که به طمع بهشت میروند! جیران: گزافه میگویی مرد. این مردمان از مردی از تبار شبیر شنیدهاند که گفت: صدا: آهای مردم با ترس هم زیارت قبر او را ترک نکنید. هر کس با ترس او را زیارت کند خداوند روز فزع اکبر او را ایمن گرداند. جیران: و مردمان به این پیام و به عشقی که از او در دل دارند به زیارتش میروند. و من به چشم سر دیدم که حتی به حکومت متوکل، مردمان از آن بارگاه روی گردان نشدند. جابر: اما به مرگش سکوت کردند! جیران: شاید! من باور دارم که اگر سه پدیده نبود، انسان سرش را خم و خود را پست نمیساخت. فقر و مرض و مرگ! جابر: و آنها سر خم کردند از ترس مرگ! جیران: شاید! شاید هم به فریبی که خورده بودند از همدستی خلیفه و تو. خلیفه مردمان را گفته بود که شبیر خارجی است. من میشنیدم که حتی وقتی سر مطهرش بر نیزه میبردند، مردمان را میگفتند که: سر خارجی میآورند که از دین مصطفی(ص) خروج کرده است. این خواهرش بود که به بارگاه خلیفه مسلمین رسواگری کرد و مکر آنها را عیان ساخت. این او بود که ابوهریرهها، ابوموسیها و ابودرداها و چون تویی که شریح بودی را رسوا کرد. همه شمایانی که به صورت مرد بودید و آشکارا به بیعت کفر و ظلم درآمدید و از سکهها انبار کردید و فخرها کسب نمودید! جابر: این خبر درباره من راست نباشد. جیران: هست! تو یهودایی، اما هوشمندتر از او. یهودا مسیح را به نُه پاره سیم بفروخت چون ابله بود و تو فروختی اما به گنجی عظیم! جابر: راست نیست. من مرگ مرد مُهر نکردم! جیران: کردی و نکردی!! جابر: نکردم. آن حکم مُهر من نداشت. جیران: آیا تو ندیدی که دشمنانش چهار هزار تیر بر پیکر او فرو نشاندند و بیش از صد ضربه شمشیر بر پیکر او فرود آوردند. جابر: دیدم! جیران: آیا تو ندیدی که گلویش را بریدند و نیزهای را بر بدنش فروکردند و آن پیکر خونآلود را زیر سم اسبان لگدمال کردند. جابر: دیدم! جیران: آیا تو ندیدی که پیکرش را تکهتکه کردند و با این کار کینه و دشمنیشان فروکش نکرد و سر بریدهاش را بر نیزه زدند و در شهرها گرداندند. جابر: دیدم! جیران: آیا تو ندیدی که سرش بر دار آویختند و باز هم کینهشان فروکش نکرد پس در مجالس شوم خود با چوب بر لب و دندان او میزدند به وقتی که خواهرش نالان بود. جابر: دیدم! جیران: آیا تو ندیدی که بسیاری از رجالهگان بر گرد آن حضرت حلقه زدند و زخم بسیار بر پیکر او زدند به وقتی که پیاش کرده بودند چون شتر بر ریگهای تفتیدة تف! جابر: دیدم! جیران: آیا تو ندیدی در آن وقت که او شهید شد گردی سخت سیاه و تاریک برخاست و بادی سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود و شمایان پنداشتید عذاب فرود آمده است. جابر: دیدم! جیران: مرد تو این همه دیدی و سکوت کردی. حتی اگر مُهر به حکم مرگ او نکرده باشی، تو قاتلی! چون تو فقیه و قاضیالقضات و شاعری بودی که حتی پدرش تو را به قضاوت نسبت کرده بود، نکرده بود؟ جابر: کرده بود! اما این تنها من نبودم. من هراسیده بودم چون همة دیگر مردمان. سکوت کرده بودم چون دیگران! بر من گناهی نیست. چون طاقتم بیش از این نبود. جیران: اما تو مردم نبودی و قاضیالقضات و فقیه و شاعری بزرگ بودی و به این درد باید مرده بودی. کاش میمردی. کاش میمردی و یاوه نمیگفتی. من که مادر بودم در جلجتا دیدم که چون او کشته شد آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و آنچه در آسمان و زمین و بین آنها بود و هر کس که در بهشت و دوزخ بود و هر موجودی که دیده میشد یا دیده نمیشد بر او گریه کردند. مگر سه کس که گریه نکردند: اول آنها بصره و بعد دمشق و سومینشان آل حَکَم بن ابی العاص! تو کدامین بودی؟ جابر: هیچ کدام! جیران: دروغ میگویی مرد، دروغ میگویی چون وقتی که در میدان مبارزه حق و باطل نیستی چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است. جابر: درشت میگویی زن چون میدانی از شدت عشقی که به تو دارم خودداری خواهم کرد و به این اهانتهای سنگین که بر من بار میکنی ادبت نمیکنم! جیران: کاش میکردی، کاش! جابر: نمک بر زخم ناسورم میپاشی به هنگامهای که داغ به دل دارم به قاعده آسمان! جیران: کاش زهره میترکاندی از داغی که به دل داری اگر راست کردار بودی. جابر: هستم. جیران: کدامین داغ ای ناراست مرد؟ جابر: من داغ اولادی به جان دارم که بیگناه سرخش کردهاند و قبرش از من نهان میکنند و به جرم گریستن بر مردهاش میخواهند بر دارم کنند و تنم به تازیانه میزنند. جیران: تو بر این همه ظلم چه کردی؟ جابر: هیچ! چون بزدلی ترسو گریختم و جان خویش به در بردم! [صدای رگبار مسلسل و در پی آن ناله دردمند زنی که فرومیغلتد.] جیران: گریختی تا این جنایت رقم بزنی که زوارش تکه پاره کنی که مزارش محاصره کنند و به این نامردی مردم سرخ کنند. تو مرد، تنها تو به مکر شیطان در میانه قبر او و علمدارش انفجاری به پا کردی که مردمان تکه پاره شدند. چرا؟ متوکل مردم سرخ کردی تا بهراسند و به زیارتش نیایند. جابر: این کار من نبود! جیران: بود! خود گفتی از گوسپندانی که به مرگ اولادمان سکوت کردهاند تقاص خواهی گرفت. جابر: نه به این جنایت! جیران: راست نمیگویی! من تو را دیدم که مردی فربه، بسیار گوشت و پرموی در خفا تو را بستهای پوشیده و عظیم داد و تعلیمت کرد که کجا و چگونه آن را منفجر کنی. جابر: نکردم! جیران: پس آن بسته کجاست و آن مرد که بود؟ جابر: نمیدانم و مردی نمیشناسم! جیران: راستی نمیکنی. اگر راست کرداری بیا و مردمان را بگو که آن مرد فربه که بود و آن بسته چه بود و بگو چه کسی بینالحرمین به آتش کشید و مردمان بیگناه را کشت و درید و سوخت! جابر: از کجا بدانم؟ جیران: از همان جا که همدست آنانی! جابر: نیستم، زن نیستم! جیران: دروغ میگویی به هزار حجت و اولینش اینکه اینجایی و اینجا محاصره است و تو را سرخ نمیکنند. جابر: تو هم هستی! جیران: مرا نمیبینند، چون نیستم! اگر میدیدند سرخ شده بودم. من دیر رسیدم، بسیار دیر، هنگامهای که تو کار خود کرده بودی. جابر: پس این کیست که با من سخن میگوید، دشنامم میدهد و نفرینم میکند؟ جیران: آهویی مظلوم که در بارگاه سالومه بود و دید که چگونه سر یحیی بریدند و در تشت نهادند تا کینهشان آرام گیرد و نگرفت و سر بریده تکلم کرد. آهویی معصوم که در جلجتا بود و دید که چگونه مسیح را به چلیپا کشیدند به حکم دین و به فتوای عالمان دینی و به خیانت یهودا! آهویی محروم به تف که دید چگونه سر شبیر از قفا بریدند در حالی که خواهرکش خون میگریست و او تشنه بود و آب مِهر مادرش بود و آبش ندادند. جابر: تو، تو جیران من نیستی؟ جیران: هیچ گاه نبودهام! جابر: چرا؟ جیران: چون تو با من نبودی! جابر: بودم. خدا تنها گواه من که بودم. جیران: کجا، در کدام سرزمین، به کدام نشانه؟ جابر: از همان وقت که دیدمت که شرمگین و سرخ کتاب شعرم را آوردی که برایت چیزی بر پیشانیاش بنویسم به رسم یادگار، که ناگهان دلم ریخت و دستم لرزید و بندیات شدم. جیران: و این آن معشوقهای نبود که به گاه قتل مرد در خلوتت بود که حکم مرگ مُهر کردی؟ جابر: زخم زبان میزنی ناسور، به هنگامهای که داغدارم و جانم به قاعده آسمان سوگوار است. جیران: از چه؟ جابر: از اینکه اولادم سرخ کردند و من از ترس گریختم. جیران: چقدر حقیر! جابر: چرا حقیر؟ جیران: چون اگر راست بگویی، چرا شهامت اولادت نداشتی که سرخ شوی؟ جابر: چون پیمانه عمرم به میانه رسیده است و مردان که از چهل بگذرند عاقل میشوند. جیران: کاش عاشق بودی! جابر: هستم! جیران: به چه؟ جابر: به تو! جیران: به من یا به تنم؟ جابر: گیریم که تنت، از خاک میتوان به افلاک رفت! جیران: پس بیا تا به افلاک برویم. جابر: چگونه؟ جیران: به رسواگری مینشینم. به رسوایی آن مرد فربه که بسته به تو داد و این جنایت به این روز عزیز به پا کردی! جابر: این کار من نبود! جیران: بود! بود چون من مردان چون تو بسیار دیدهام که جنایت میکنند و بعد منکر میشوند. جابر: من از آنها نیستم! جیران: هستی! من نیک به یاد دارم به هنگامهای که سر یحیی را در تشت بریدند و از خونش یک قطره بر زمین چکید و آن نیز سالها جوشید و بسیاری از ستمپیشگان بنیاسرائیل را از میان برد و پس آن گاه از جوشش باز ایستاد و گلی از آن چشمه رویید که نرگسش خواندند و قاتل منکر قتل مرد بود. مردی که سر بریدهاش تکلم میکرد! جابر: نه، کار من نبود! چون من نیز نیک به یاد دارم به وقتی که سر سیاووش مظلوم را در تشت بریدند و از خونش یک قطره بر زمین فروچکید و آن نیز سالها جوشید و بسیاری از ستمپیشگان تورانی را از میان برد و سپس آن گاه از جوشش باز ایستاد و گلی از آن چشمه رویید که «پر سیاووشانش» خوانند و مرد از مرگ او کتمان نکرد! جیران: بودی، بودی مرد به این حجت که سیاووش مظلوم، معصوم نبود و یحیی نبی بود. بودی، بودی مرد، چون دیدی به هنگامهای که سر شبیر را بر روی خاک بریدند و تمام خونش روی زمین ریخت جز قطرههایی از خونش که با دست مقدسش چهره و محاسنش را با آن چند قطره رنگین ساخت و قطرههایی از آن خون را نیز به سوی آسمان پاشید که بازنگشت، چراکه اگر بر زمین باز میگشت زمین و مردمانش را از میان میبرد و هنگامی که سر مبارکش در تشت نهادند قطرهای فروچکید و گلی رویید که یاسش میخوانند و تو نه بوی آن میفهمی و نه کاری کردی که مردان باید بکنند! جابر: نبودم! نبودم زن! نبودم. اما شهادت میدهم که سر یحیی را با فشردن یکباره چاقو بر رگهایش بریدند و این به کتاب خواندهام که اخبارش راست باشد. جیران: بودی، بودی و دیدی و سکوت کردی به هنگامهای که سر شبیر را با دوازده ضربه شمشیر از تن جدا کردند! جابر: نبودم. نبودم زن. من از هراس واقعه در خلوت پنهان شده بودم. جیران: بودی، بودی مرد. چون من که مریمم و از جلجتا آمدهام و مجدلیهام میخوانند و میدانم که یحیی نبی و شبیر معصوم هر دو شش ماهه به دنیا آمدند و سر هر دو را در تشت طلا نهادند و نزد حاکم بردند و سر هر دو بعد از جدا شدن از بدن تکلم کرد، مادری کردم و نهان نشدم! جابر: من زهره تو نداشتم و این جرم نیست! جیران: وای بر تو، وای بر من، وای بر ما! وای بر آنهایی که این همه شنیدند و دیدند و میبینند که بر اولاد یحیی و شبیر باز هم ظلم میکنند و در بینالحرمین سرخشان میکنند و باز سکوت میکنند! جابر: جیران مرا دریاب دیگر طاقت شنیدن ندارم! جیران: دیر است، دیر است چون من دیر رسیدم و تو باز جنایت کردی! جابر: نه، کار من نبود! جیران: بود مرد، بود چون تو شاعری و این همه جنایت میبینی و قلم بر سینه کاغذ نمیزنی. جابر: میهراسم! جیران: از چه؟ جابر: از مرگ! جیران: تو مردهای مرد. خیال میکنی که زندهای. مردهای چون بر مرگ زائران شبیر نمیگریی، مردهای چون جنایتکاری و جنایتکاران پیش از مرگشان میمیرند. جابر: من غریبم، غریبم و همه به اسیریام میبرند و تو اسارت نکشیدهای که درد من بدانی! جیران: میدانم! که اسیری بسیار کشیدهام. اما این جنایت که کردید به هیچ بهانه پاک نشود. جابر: من نکردم! چون مسلمانم و او امام من هم هست! جیران: کاش بودی! مسلمان نه جنایت میکند، نه خیانت، نه سکوت و تو هر سه کردی و من باز دیر رسیدم! جابر: منتظرت بودم و نیامدی. نیامدی مریم و من تنها شدم. جیرانم دو تن به از یک تناند، و من یک تن بودم! [جیران روایت میکند.] جیران: مردمان، من دیر رسیدم. وقتی رسیدم که زمین و زمان تیره بود و مردمان به خونشان وضو میکردند مانندة شبیر و میانه دو حرم مطهر، دو قبر عزیز، انفجاری عظیم رخ داده بود و دو برادر، یکی سردار و یکی علمدار به خاک خفته بودند به نامردی نامردمان و گواه بودند که زوارشان به خون سجده میبرند از بهر گناهی که نکردهاند. مردمان، من دیر رسیدم و بوی سیب به مشامم خورد. من وقتی رسیدم که صدای گریه میآمد. من مریم که مجدلیهام میخوانند و از جلجتا آمدهام و به دست مسیح مصلوب پاک شدهام، صدای گریه شبیر شنیدم که میگریست بر این غم، غم مردمانش! جابر: مریم، جیرانم، جیران مرا دریاب! [ناگهان رعشه بر اندام جیران عارض میشود. جابر هراسان به سویش میرود.] تو را چه میشود همدم همراه همیشه صبور هستیام؟ جیران: من میترسم از بودنم. نگاه کن. او گریه میکند. جابر: این او کیست که میگرید و رعشه بر اندام تو افتاده از گریستن او؟ جیران: شبیر است. اولاد مولای عدالت و فرزند دخت محمد مصطفی(ص) پیامبر آخر. او سرخ میگرید. جابر: مردان خدا هرگز گریه نمیکنند و او مرد خداست، نیست؟ جیران: تو باز خطا کردی. تنها مردان خدا گریه میکنند و گواهم پدر او که در نخلستانهای کوفه میگریست تنها! جابر: نه، نه مردان هرگز نمیگریند، چون مردی نمیگذارد! جیران: نمیفهمی، چون نمیدانی مردان خوب میگریند چون از دامان مادرانی برآمدهاند که گریستن به تنهایی میدانند! جابر: باور نمیکنم. جیران: چون هرگز گریه نکردهای به بهانه اینکه از مردی نشانی داری. مردی کن تا باور کنی. جابر: چگونه؟ جیران: یاریاش کن مرد، نمیبینی که او تنهاست و میگرید! جابر: اگر راست بگویی، او اولاد شیرمردان است و شیرمرد نمیگرید. [به گذشته بازمیگردد، جابر همراهیاش میکند.] جیران: من مریم که از جلجتا آمده بودم دیدم که به سال ٦١ هجری قمری در تف، شبیر در شش هنگام به عاشورا گریست و جز مردان و مادران این اشک ندیدند! جابر: و من آدمیام از جنس مردان! جیران: پس بنگر. اینجا تف است نینوا. و این اوست شبیر. این نخستین گریستن اوست به هنگامهای که بر آن شد تا گام در میدان نبرد نهد که در این حال دختر خردسالش نزد او آمد و گفت: آرامتر، آرامتر پدر! از رفتن باز ایست تا دیگر بار رخسارت را بنگرم. جابر: و او چه میکند؟ جیران: از اسب فرود آمد. بر زمین نشست. نشست و دختر خردسالش را در آغوش گرفت. بنگر او میگرید. شبیر سخت میگرید. [صدای انفجار میآید.] انفجار بینالحرمین پدر دخترک را برد. و دخترک پدری ندارد تا در آغوشش بگیرد. اما صدای گریه و بوی سیب، این کیست که بر غربت دخترک به سال ٢٠٠٨ میلادی در بینالحرمین میگرید؟ جابر: نمیبینم جیران. مریمم یاریام کن! جیران: آه چشمانم کور باد! این علمدار است، همو که ماه بنی هاشمش میخوانند، این اوست که فروافتاد به هنگامهای که دست در بدن ندارد. بنگر این شبیر است که پیش میآید و به ندای برادرش پاسخ میگوید. جابر: همه جا تیره است و من چیزی نمیبینم! جیران: و این گریستن دوم اوست به هنگامهای که بر سر پیکر ماه نشست به وقتی که در خون خود خفته بود و سرخ بود. جابر: نمیبینم. خدا گواه من که نمیبینم! جیران: بنگر مرد. هنگامه سوم رسید. هنگامهای که قاسم آهنگ نبرد کرده آه این شبیر است که پیش میآید و دست در گردن او میاندازد. نگاه کن این اوست که چنین سوزناکانه میگرید. آه خدای من چه میبینم. شبیر آن قدر گریست که بیهوش شد. و من هنوز صدای گریه میشنوم. [انفجاری دیگر و صدایی که مظلومه فریاد میزند: عمو جان! عمو جان. من اینجایم!] جابر: گناه من چیست که نمیتوانم گواه باشم؟ جیران: مردی کن تا ببینی! جابر: نمیبینم مریم. جیرانم هر چه بیشتر تلاش میکنم، کمتر میبینم، اینجا ظلمات است. [صدای انفجاری دیگر، ناله مردم و ناقوس کلیسا.] جیران: این گاه چهارم است. شبیر پیش میآید. این پیکر در خون غلتیده برادرزادهاش قاسم است. او نشست. پیکر در هم کوفته در زیر سم اسبان نامردمان را یافت. بنگرید این شبیر است که از بن جان میگرید. چرا زمین ویران نمیشود مرد؟ چرا مردان نمیمیرند بدین داغ و درد که او به دل دارد؟ جابر: نمیدانم. آن سان که تو میگویی، گویی مردی نمانده است که بمیرد! جیران: با من بیا. این وقت پنجم است. اینجا هنگامهای است که کمرش شکست. همین جا بود که فرزند برومندش علیاکبر گام در میدان نبردی بیبازگشت نهاد و او گریست. [صدای انفجاری دیگر و فریادی که در گلو خفه میشود: پدر، پدر جان مرا...] جابر: و من باز ندیدم و باز نشنیدم و باز دلم سوخت و سوگوار شدم و تو همراهی نکردی مریم! جیران: دیگر طاقتم نیست. وقت ششم شکست من است. اینجا، همین جا بود که شبیر مرا دید. سلامش کردم. پاسخ گفت. گفتمش منم مریم، مجدلیهام میخوانند. عیسی مسیح پاکم کرد. ناگهان خواهرش پیش آمد. او نشست. زینب را دلداری داد و او را از گریستن و نالیدن آرام ساخت. اینجا بود که به چشم سر دیدم ناگاه غم چنان بر او چیره شد که اشک از دیدگانش فرو ریخت و سپس آن گاه به سختی از گریستن باز ایستاد! جابر: تو را چه گفت؟ [ناگهان انفجاری رخ میدهد. جیران فرومیافتد. در خاک پیش میآید. با ادب سخن میگوید. ناگهان زمین تاریک میشود و ما گرفتار ظلمت.] جیران: سرورم چرا گریه میکنید؟ [مکث] میدانم. میدانم که امروز عاشوراست. اما ما به سال ١٤٢٩ هجری قمری هستیم و از آن واقعه سالها گذشته است. [مکث] آن روز پاسخم نگفتی. من غریب بودم و به تمنای شما به تف آمدم. آمدم تا پاک شوم! [زمین سرخ میشود و جیران میلرزد.] او مرا گفت: «تو را مسیح پاک کرد. چون پاک شدی، پاکی و چون پاک بودی بدین سرزمین آمدی.» گفتم: پلید پاک است؟ گفت: «پاک هم میتواند پلید باشد. و تو پلید نیستی چون مسیح تو را پاک کرد.» خدایا چه میبینم اینجا نینواست. کربلا! اینجا تف است. سرزمینی که پیش از شبیر دویست پیامبر و دویست جانشین پیامبر و دویست تن از نوادگان پیامبر به شهادت رسیدهاند و همین جا، اینجا که اینک در آنم آرمیدهاند. سرورم اینک ما به سال ٢٠٠٨ میلادی هستیم. هزاره سوم، شما هنوز گریه میکنید. [مکث] آری آقا، من دیر رسیدم. باشد هر چه شما بفرمایید. هم اینک شماره میکنم. [به خاک خفتگان انفجار را میشمارد.] سرورم، دویست تناند و هفتاد و دو تن بیش از دویست! و همه در بینالحرمین به انفجاری که به دست شوی من صورت گرفته است و منکر است، به خاک و خون درغلتیدهاند. من روسیاهم که دیر رسیدم. اگر پاک بودم و پلید نبودم به هنگام میرسیدم. [مکث] شما باز با خون وضو میکنید. چرا؟ [ناگهان نوری درخشنده تمام صحنه را پر میکند و جیران رو به ما روایت میگوید.] شبیر به عاشورا نمازی گزارد که تکبیر و قرائت و قیام و رکوع و سجود و تشهد و سلامش ویژه بود. و من، مریم که به دس >
در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.
چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی اش جبران شود.
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.
همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند.
از خدا خواستن عزت است اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.
بسمالله الرحمن الرحیم ـ اِذَا السماءُ انْفَطَرتْ ـ و اذا الْکواکبَ انتَشَرتْ ـ و اِذا البِحارُ فُجِّرَتْ. به نام خداوند بخشنده مهربان. (ای رسول ما یاد کن روز قیامت را) هنگامی که آسمان شکافته شود و هنگامی که ستارگان آسمان فرو ریزند و هنگامی که آب دریاها روان گردد. «هنگامهای که آسمان شکافت!» روزی خلق شد که اوج غربت و تنهاییام بود و از هر سو بر من میتاختند، دوست و دشمن! این برگ سبز حاصل یک «آن» است که در صبحی صادق حالی دست داد و به مقامی رسیدم. بیهوده در پی سندیت تاریخی آن خود را به رنج نیفکنید! این واقعه است و تخیل، همین! همة توان من است در عشقی که به اولاد مولای عدالتم دارم، نه در شأن او. واقعهای را باز میگوید که همه میدانیم اما از منظر من. یقین دارم که او کریمتر از آن است که نپذیرد و تو با چشم دل در او بنگر، نه عقل! وقتی خواستی به صحنهاش بکشانی، روح و جسم را تبرک کن و تنها از او مدد بگیر و هرگز متن را روایت نکن که من کردهام و تو میدانی که نمایش عمل است. عمل کن. «رزاس» میگوید: «ای دل من! نمیدانی که چه لذتی است در نالیدن! چه روشنایی و سبکی خوب و آسودهای در پی دارد! حتی خدایان مینالند. حتی گرگ صحرا مینالد!» ناله ضعف و عجز مرد نیست. آن چنان که شیر در شبهای عظیم کوهستان مینالد. آن چنان که علی در شبهای پهناور نخلستان مینالید. این ناله غربت است، گریستن در زیر آوار زندگی کردن! «هنگامهای که آسمان شکافت!» نالة من است. اما از ساحت تکنیک هر ایراد تو، سکوی پرش من است، پس بزرگی کن و از منش دریغ مدار. فقط به یاد داشته باش که اثر را به ذات اثر و از منظر کمّی و کیفی بنگری، نه از دریچه خالق آن! اثر را نقد کن، نه خالقش را. از نیک و بد مردم ایام ننالیم ایشان همه نیکاند و بدی از طرف ماست!
راوی: پیروزان.
رخدادگاه:
کویری تشنه، سوخته، لخت و برهنه! بر دلش گُلهگُله آتش که مرده و فسرده است. شطی از خون تا میانه جایگاه تماشاگران. دو برکه آب، که کف دست آبی دارد و دیگر هیچ. تا بینهایت ظلمت و سیاهی! / باد هوهو میکشد. بوف شوم میخواند. دُهل و کرناها میغرند. آسمان به خشم نعره میکشد، برق میجهد. صدای شیهه اسبی میآید. مردی خمیده، لهیده از دل جمعیت زاده میشود. بر پشتش سه عَلْم روییده؛ سبز ـ سفید ـ سرخ. جایجای تنش شمعهایی میگریند، حتی بر سرش! دو شمشیر حمایل دارد. یک پارچه سیاه پوشیده با سربندی سیاه! مشک آبی همراه دارد، پلاسیده. میانه میدان میایستد. باد زوزه میکشد. مرد به خشم شمشیرها را در دل زمین میکارد. شمعها را گرداگردش حول دایرهای در زمین مینشاند. میانه میدان میایستد. به سجده میرود. زمین را میبوسد. استوار میشود. ناگهان نعره میزند. پشت به ما مینشیند، میگرید زارازار! جستوجوگر چیزی یا کسی است که نمییابد. سر به سوی آسمان فراز میکند که چیزی بگوید، میماند. دردمند در خود مچاله میشود. مَشک آب را به لبهای ترکخوردهاش میچسباند، آبی نیست. مَشک را از خشم به سویی میاندازد. به یکی از برکهها نزدیک میشود. کف دست آبی مینوشد. سر به آسمان فراز میکند. انگار شکر میکند. بازمیگردد در دل میدان، میایستد به تردید. به دوردستها چشم میدوزد./ پیروزان: اول کلام را متبرک میکنم به نام ایزد دادار، که پاک است و مهربان و بخشنده و رحیم. من پیروزانم، از خطه ایران! اینجا میانه میدان بلا ایستادهام! اینجا طفّ، نینوا یا کرب و بلا! اینجا قیامت است! اینک سلام میکنم بر مردی که زینت آسمانها و زمین است. نجوایی با او دارم از سر ارادت، رخصت میخواهم. در این بدایت اجازتم دهید پاس بدارم کرامتش را. ـ لبهایت را در حلقوم من نِه، خود را در من بِدَم تا حیاتم بخشی و جاودان بمانم. ما کالبد یکدیگریم، ما همدیگریم، ما تمام جمعیت مظلومان جهانیم، ما جایگاهمان زمین نیست. ما در این مِلک غریبیم، بیکسیم، تنهاییم، بیگانهایم! منم دلی که در رویش امیدوار تو دل بسته است، که به جستوجوی تو سر برداشته است. تویی، تویی که اکسیر منی، نبض رگهای من، تپش دل من، گرمای تن من، وزن بودن من، مخاطب هر خطاب من، منادای هر ندای من، قامت آرزوی من، پرتو هر شعله من، خرّمی بهار من، سبزی سبزههای من، آبی آسمان من، امید من، سرور من، شبیر من! / ناگهان به خشم برمیخیزد. شمشیرها از دل زمین میگیرد و به هر سو یورش میبرد. سپس آرام میگیرد./ ای مزدا اهورا، اینک منم پیروزان از خطّه ایران که نامش جاودان باد و قلبش سبز! منم اینجا میانه میدان بلا! جانم آتش گرفته و آرام و قرار ندارم. اینجا کجاست؟ گناهکار کیست؟ و گناه این همه کشتگان به عهده کیست؟ این شبیر کیست که هنوزش نشناختهام؟ کیست این مرد که زینت زمین و آسمان است؟ این سرها کیستند بر فراز نیزهها که شهر به شهر گردانده میشوند؟ و آن سَر که بر سَر دار، خونچکان همچنان نام تو میخواند و قبیلهاش به عداوت با چوب خیزران میکوبندش به قهر! اورمزدا، این اولاد ایلیا (علی) کیست که به شهادت بزرگش داشتی؟ تو کیستی و من کیام این صحبت ما چیست؟ من از فلک افتاده تو از خاک دمیدی. / یکی از شمشیرها را رها میکند. با شمشیر دیگر رو به آسمان میخروشد./ ـ این چه مکر است که با من میکنی؟ هزار بار مُردهام و هر بار از خاکسترم ققنوسی زادهای بُرنا! این کرکسان جگرخوار هر روز جگرم میخورند و فردایش باز میرویانی سبز! اینک، اینجا، دیگر به تنگ آمدهام. طاقتم طاق شده، بمیرانم تا آرام گیرم! / انگار صدایی میشنود. پیجوی صدا به هر سو گوش میدهد، خبری نیست! شمشیر دوم را هم رها میکند./ ـ میشنوی؟ این شیون زادة شیرین است که این قبیله پلشت «غزاله»اش میخوانند یا «سلامه»اش مینامند، بعد آنکه به آیین ایلیا راست شد و دل در گرو عشق شبیر (حسین) نهاد. همو که «شهربانو»ی ما بود و بختش را سیاه سرشتند وقتی که زاده شد! او اینجا تنهاست، مانندة مردش! او که از تخمه یزدگرد افسانهوش بود و من که دلم هنوز بندیِ اوست! /حیران میماند به سکوت! مینشیند./ = هر که با ما نشست مؤمن شد! ـ این راست نباشد، من نفاق کردم از بهر آنکه زنده بمانم تا انتقام قبیله و دلم را باز ستانم! = تو کیستی؟ ـ من کیستم؟ شهربانو کیست؟ آیا وهمی است که بازش یافتم؟ آیا او تردید من است؟ کجای این زمین نامش را یافتیم؟ کدام زمان زاده شد؟ چرا ایران سایهاش را همواره کنار پسر ایلیا میبیند؟ آیا این جادوی توست برای جاودانی ما؟ آیا او زاده شیرین بلندبالای خوشاندام و زیبا نیست؟ آیا این او نیست که دو برادر داشت به نام «وهرام» و «پیروز» که در هجوم تازیان ترسان به چین گریختند و تنهایش گذاشتند؟ این نابرادران اولاد یزدگرد افسانهوش که بددلترین مردمان ایران بود در یورش تازیان! آیا این او نیست که خواهرانش «ادرگه» و «مردآوند» نیز به اسارت تازیان درآمدند؟ آیا او وهم ماست یا جادوی جاودانی ما؟ / صدای پای اسبی که وحشتزده میگریزد و شیهه میکشد. صدای هوهوی باد. مرد برمیخیزد./ ـ این صدای پای اسب شبیر است که سوارش را به قتلگاه دیدم هنگامهای که آسمان شکافت و ستارگان فرو ریختند! هنگامهای که جشن عشق بود و خون، جشن خودسازی، قربان کردن عزیز، جشن فدا کردن همه چیز، جشن شور و شوربختی! باشد. این همه را با من چه کار؟ ـ تو در این دیار غریبی. ـ باشم! ـ و عاشق. ـ باشم! ـ رنج غربت تو از غریبان پرس دردمندی ز دردمندان پرس عاشقان حال عاشقان دانند حالت عاشقی از ایشان پرس! / ناگهان به خشم شمشیری را برمیدارد و به همه سو یورش میبرد و چنان شیر میغرّد./ ـ گم شوید پلشتترین مردمان خاک! دور شوید ای دورترین مردمان به کار نیک و خیر! گرسنهترین آدمیان زمین که به هر سو برای طعمه و خوراک خود مانند سوسماران دونده میدوید. شما شقیترین و پرقساوتترین مردمانی هستید که میتوان یافت. کثیفترین و آلودهترین افرادی که میتوان سراغ گرفت. دست از او بردارید. او فرزند پیامبر شماست. همقبیله و آیین شماست! / شمشیر از دستش فرو میافتد. سرسام میگیرد./ ـ من ده جنازه دیدم. من بیست ستاره دیدم. من تابوت دیدم. پشت سر هم تابوت دیدم که میگذشت. من آسمان را دیدم که شکافت. من هفتاد و دو ستاره دیدم که از زمین رویید و تا دل آسمان پر کشید. من نامردمان دیدم صف در صف، بسیار! من آتش دیدم، خیمهها که میسوخت. من زنان و کودکان را دیدم که میانه آتش خیمهها به هر سو میدویدند. من کودکی دیدم غنچه، که سرگردان خرابهها بود. من سری دیدم بر نیزه که خدا میخواند. من مردمانی دیدم پست، که با خیزران بر لب و دندان آن سر میکوفتند به خشم! من فرشتگان دیدم بال در بال. من قتلگاه را دیدم. من مردی دیدم نشسته بر سینه شبیر به هیبت سگ! من یک بیابان سگ دیدم. من زنی دیدم استوار مانندة اسپهبدان که چنان شیر میغرید و در خلوت بر غربت شبیر میگریست! من دریادریا خون دیدم. من مزدا اهورا دیدم که چشمش چشمه خون بود. من زمینی دیدم که مویه میکرد و آسمانی که بارانی بود. من دشتی دیدم سرشار بلا، نینوا! من خدا را دیدم. / فرو میافتد به درد. مویه میکند./ ـ اورمزدا، من اینجا چه میکنم؟ با این همه نیرنگ، با این جنگل افعی و مار و روبه و صدها هزار نیرنگ، که به نام تو خدا را میکشند و خونش میآشامند. من اینجا چه میکنم که به نام آیین، آیین را قربان میکنند و به فتوای دین اولاد پیامبرشان را به مسلخ میبرند. من اینجا چه میکنم که هیچ امیدواری نیست که او آخرین مظلوم جنایت اشقیا باشد! من کیستم؟ اینجا کجاست؟ / به گذشته باز میگردد تا خود را بیابد. سخت در رنج است./ ـ من اسپهبد پیروزان، ایران! که به فرمان یزدگرد افسانهوش در کوه «دنیابند» زنجیر دیوان شدم به تاوان دلی که در گرو شهربانو نهاده بودم. آن نیمه دیگرم، روحم نیز در «امیدوار کوه» به بند بود، در پی پیشگویی که منجمان کرده بودند! نیمه دیگرم وقتی زاده شد ستارهشناسان گفتند: ـ این کودک شوم است. نشانه شومیاش لکه سیاهی که بر زانویش هست. شهربانو وقتی زاده شد لکه سیاهی بر زانویش بود و این نشانه شومی بود، ویرانی ایران! چُنان که منجمان گفته بودند. شاهنشاه برای رهایی از این شومی حکم کرد: ـ این جغد شوم را همین جا زیر پای من سر ببرید تا نحوست از ما دور شود. من کودکی بودم خُرد! و پدرم اسپهبد بنُدار دلش به رحم آمد و به وساطت نشست. پادشاه نپذیرفت. و من میگریستم زار! شیرین بلندبالای خوشاندام و زیبا به میدان آمد. او شاهنشاه را گفت: ـ روا نباشد که تو کودکی را بکشی. این ستمکاری زیبنده آدمی نیست. اگر عشق من نتواند این خشم تو را فرو نشاند بهتر آن است که مرا به جای این کودک بکشی! و شاه شاهان نرم شد، آرام گرفت و گفت: ـ آنچه تو خواهی همان خواهد شد. او را بخشیدم. اما بگو از پیش چشم من دورش کنند. فرمان من این است: به «امیدوار کوه» گسیلش دارید که هرگزش نبینم! و چنین کردند. همان جا بود که بند دلم پاره شد. بندیاش شدم به خردی و این عشق هرگز از دلم دور نشد. بالیدم، آنقدر تناور شدم که به اسپهبدی رسیدم. اما چُنان سایه در پی او بودم که آوازه عشقم به پادشاه رسید. خشمش شعله گرفت و حرمت ما را فرو گذاشت. در «دنیابند» بندیام کرد و من به عشق او زنده بودم. کودکی مظلوم، زیبا، جادوی جاودانی ما! / ناگهان رعشه میگیرد. میلرزد. بغض میکند./ ـ من شبیر را دیدم، کودکی در آغوشش بود شش ماهه، تشنه! او پی آب آمده بود. ای مزدا اهورا آیا نه این مکر توست که کودک شش ماهه باشد؟ از پی آنکه شبیر شش ماهه بود که زاده شد. من سگی دیدم پست، که تیر در چله کمان نهاد و حلقوم کودک را نشانه رفت و کودک شش ماهه پرپر شد و شبیر خون حلقومش به چشم آسمان میپاشید که زمین نشکافد. پادشاه ما که سختترین مردمان بود به روزگار خود، دلش بر آن کودک نرم شد و این سگ نه! این سگان هار ستارگان را تشنه میکشتند که آسمان شکافت! من به چشم سر اهریمن را دیدم که قهقهه میزند به نینوا! من دشتی دیدم سرشار بلا، طف! / به عهد ماضی رجعت میکند./ ـ من اسپهبد پیروزان، ایران! که به فرمان یزدگرد افسانهوش در کوه «دنیابند» زنجیر بودم به تاوان عشق! به روزگار حمله تازیان رها شدم. بیدرنگ به میدان رزم شتافتم که جز این انتظاری از من نبود، که من فرزند اسپهبد بندار بودم که اینک پیری بود قدکمان شده و سپیدموی! لشکری ساختم از مردان جنگی کارآزموده و پیلان کوهپیکر سپید و سیاه بسیار! که در لشکر عرب نبود. من تیراندازان ماهر گرد کردم بسیار، همپای «شاذین آزاد» همرزم همیشهام. ما به مصاف تازیان رفتیم! حیلتی در کار بستم. فرمان دادم خارخسکهای آهنین و تیز سه شقهای سراسر زمین مصاف بگسترانند؛ که اسبان تازی به رنج شوند و شدند. پیلان را مقدم سپاه داشتم که اسبان تازی از هیبت آنها بگریزند که گریختند و با این همه ما شکست خوردیم! در پی آنکه سَر ما سرور ما نبود، همدل و همپا و همراه ما نبود. که سپاه تازیان نادیدنی بود، چنان که خودشان میگفتند: سپاه خدا! سپاهی از فرشتگان آسمانها! و ما شکست خوردیم. این سرنوشت همیشه ما بود. همیشه کار مردم ایرانزمین این بوده: ساختن و به هم پیوستن! و کارفرمانروایانش: از هم گسستن و پارهپاره کردن! ما در نهاوند شکست خوردیم هنگامهای که سَر ما، پادشاه ما، یزدگرد افسانهوش به اصفهان بود! زمین میدان رزم پر بود از جسد و جز لاشخوران پرنده و رونده و جنازه هیچ نمیدیدی. لاشخوران گورکن و مردهخوار، موجودات تازهای بودند که پای به این میدان مردگان نهاده بودند. پرندگان لاشخور به سراغ دیدگان باز و نیمهباز بیجانها برخاسته بودند تا چشم آنها را با گستاخی از کاسه بیرون کشند. روندگان مردارخوار به جستوجوی اسلحه شکسته و خُردشده و جیب مردگان آمده بودند و با بیم و هراس نامعلومی در میان کشتگان به کاوش و جستوجو بودند. این راز زندگی و راز هستی و نیستی است و زندگی با چنین رازهایش از میان میرود و من از این مناظر چشمم چشمه خون بود و حلقومم بغض. من «شاذین آزاد» را گفتم: ـ باز نگردیم. ما باید بگردیم و فرسوده نشویم تا او را بیابیم! شاذین همراه همیشه صبورم، آنها که مُردهاند ناچار طعمه درندگان میشوند. ما که زندهایم چرا چنین شویم؟ / انگار حادثهای را پیش چشم میبیند که دیگرگونه میشود./ ـ من تابوت دیدم. پشت سر هم تابوت دیدم که میگذشت. من آسمان را دیدم که شکافت. من هفتاد و دو ستاره دیدم که آسمان گریست و زمین رویید. من در نینوا جنازه دیدم. لاشخواران رونده دیدم، اما لاشخواران پرنده نبودند و مُردگان طعمه درندگان نشدند. هیچ حصاری نبود. اما وحوش آرام بودند. انگار آنها هم میگریستند. اما این گورکنان و مردهخواران رونده بودند که آرام نداشتند. من تنها دیدم بر زمین بی سر. پرندگان بال در بال در آسمان سایهبان گسترده بودند که آفتاب طفّ تنها را نیازارد. من پلشتمردمانی دیدم که با اسبان بر تن مردگان میتاختند. من شبیر را دیدم از اسب به زیر شده، تن گلگون، میانه این میدان بلا ایستاده بود هنگامهای که قامتش کمان بود از مرگ علمدار و دلش سرخ از پرواز پسر و نامردمان را میخواند که گوش بدو سپارند: ـ با شمایم ای پیروان اهریمن! اگر شما به خدا عقیده ندارید و از مجازات رستاخیز بیم نمیکنید، لااقل در دنیای خودتان از آزادمردان باشید. اگر شما عرب هستید باید به حسب و شرافت شخصی خود پایبند باشید و به خیمهگاه بانوان بی مرد و پناه حمله نبرید! و آنان را گوشی نبود که سرمست پیروزی بودند. تازیان با ما که عجم بودیم چُنین نکردند که با او کردند. گروهی از آنان از پشت سر به خیمههای شبیر حمله کردند و آنها را آتش زدند. شبیر تنها بود و آنها هزاران تن. زخمهایی که شبیر در این نبرد نابرابر برداشت بیش از هفتاد بود و او خسته بود که ناگهان سنگی به پیشانیاش خورد که خون از آن جاری گشت. با دست خود آن را پاک کرد. تیر زهرآلود سه پری به سینهاش خورد و بسیار فرو رفت چندان که چند استخوان دندة او را شکست. ناگهان سگی فریاد کرد: ـ انتظار چه را میکشید؟ این مرد فرزند آن کس است که پدرانتان را کشت. همگی و دستهجمعی به او حمله کنید. اگر این کار را بکنید او یک لقمه شما خواهد شد. اگر درنگ کنید او یکایک شما را خواهد کشت. آن وقت هم دنیا و هم آخرت را از دست دادهاید. شبیر در محاصره نامردمانی بود که هیئت مردمی داشتند و از حیا بیبهره بودند و کسی نعره میزد: ـ به خیمهها حمله کنید. بکشید. خیمهها را بسوزانید. آتش بزنید. کار را تمام کنید. غروب آفتاب امروز دیگر نباید نشانی از آنها بماند! و شبیر تنها بود و پیاش کرده بودند و او همچنان استوار از حرمش دفاع میکرد. ناجوانمردانه پیاش کردند چنان که با شتران میکنند و من صدای نالهای شنیدم. مانندة آوای شهربانو. کاش این صدا را نمیشنیدم. من تنها به یک انگیزه زنده بودم. من مانده بودم که شبیر را بکشم! / دردمند فرو میافتد و میگرید زار./ ـ شاذین آزاد همرزم همیشهام در نبردی نابرابر از پای درآمد و من به اسارت افتادم. من، اسپهبد پیروزان را همراه زنان خاندان یزدگرد افسانهوش که اسیر بودیم به مدینه بردند. زمان حکومت خلیفه دوم بود یا سوم نمیدانم! تازیان در کوچههای مدینه ایستاده بودند و ما را نگاه میکردند. مردانشان به یکدیگر میگفتند: ـ سبحانالله. سبحانالله! چقدر دختران آنها زیبایند! و من از غیرت و خشم زیبا شدم! تا آنکه به نزد خلیفه رسیدیم. مسجدی بود. کاروانسالار اسرا خلیفه را گفت: ـ ای امیرالمؤمنین! اینان زنان خاندان یزدگردند که به دست سپاهیان ما اسیر شدهاند و این مرد اسپهبد اوست. فاتح خراسان فرمان داد که آنها را به مدینه آوریم تا سرنوشتشان از جانب خلیفه معلوم شود. شهربانو به خشم غرید: ـ روز هرمز سیاه باد که نامه پیامبر پاره کرد و مرا به اسیری بدینجا کشاند! خلیفه مسلمین روی ترش کرد و درشت گفت: ـ این گبرزاده به زبان خودش به ما بد میگوید. ـ نه! به خاندان خود و به نیای خویش نفرین میکند! این دومی صدای ایلیا بود، پدر شبیر، جانشین پیامبر که به ترفند شورا خانهنشینش کرده بودند و او زبان ما از سلمان پارسی آموخته بود. خلیفه لحظهای خاموش شد. آرام گرفت و سپس فرمان داد: ـ این زن و همراهانش را بسان سایر اسیران به فروش برسانید! ـ این کار نیز نشاید. چرا که پیامبر اسلام فرموده است با عزیزان و بزرگان هر قوم رفتار نیک داشته باشید! و باز این ایلیا بود که سخن میگفت، که به وصیت پیامبر باید خلیفه مسلمین میبود و نبود! خلیفه مستأصل شد. رو به ایلیا کرد و پرسید: ـ ای سید مؤمنان! پس بگو چه کنیم، با این دختر و همراهان او چه رفتاری در پیش گیریم؟ و ایلیا که آیت مهربانی خدا روی زمین بود و این را بعدها بهتر دانستم گفت: ـ سرنوشت آنها را به خودشان واگذارید. بگذارید هر کس را که او ـ مرادش شهربانو بود ـ و آنها خواهاناند برای همسری برگزینند و در جامعه مسلمانان به دلخواه خود و به رضایت خاطر خود زیست کنند! و این رأی را خلیفه پسندید و من بیشتر از او! چهرهام گلگون شد. آرام و قرار نداشتم و باورم بود که او مرا برمیگزیند. اما تردید رهایم نمیکرد. شهربانو چه خواهد کرد؟ و در دل آرزو میکردم کاش مرا برگزیند، که نیک میداند چه مرارتها کشیدهام از بهر او. شهربانو نگاهی به اطراف شبستان مسجد کرد و میان تمام کسانی که حاضر بودند، شبیر؛ جوان هیجده ساله را که شرافت و شهامت از دیدگانش پرتوافکن بود و به دقت به این منظره مینگریست در نظر گرفت. به سوی او رفت. دست سپید و ظریف خود را روی سر او نهاد. ـ بارکالله. بارکالله! این دختر بیهمتا، جوان بیهمتایی را برای خود و همسری خود برگزید که نور چشم و عشق واقعی پیامبر(ص) بود. این صدای جمعیت بود که میگفت و من در شعله خشم میسوختم. تب به جانم افتاد. کینه شبیر در دلم لانه کرد. دیگر تنها به این امید زنده بودم که از او انتقام بگیرم. او امید مرا گرفت. / انگار صدایی میشنود، فرو میریزد./ ـ این صدای کیست که میگرید؟ من این همه سال زنده نبودهام که اینک دلم بلرزد، که در چنبره تردید گرفتار شوم. آنک اوست شبیر، که دیگر هیجده ساله نیست. امروز او پنجاه و هفتمین سال زندگیاش را پشت سر میگذارد. و این منم که از همیشه به آرزویم نزدیکترم و هنوز کینهاش در دلم سبز است. و به چشم سر میبینم که این قوم با عزیزان و بزرگانشان رفتار نیک ندارند، چرا من داشته باشم؟ آن روز که او هیجده ساله بود و من اسیر، وقتی که دلم زخمی شد به خشم آمدم و درشت گفتم. امیرالمؤمنین مسلمین حکم مرگ مرا فتوا داد و من به چشم سر دیدم که شغالی دو مویه از روبهروی مسجد به سوی چپ جاده دوید و آن شغال امروز ویلان خیمههاست! من آن روز برای رهاییام حیلتی در کار بستم. طلب آب کردم. خلیفه گفت که آبم دهند. آب آوردند. نخوردم! خلیفه علتش پرسید. گفتم: ـ بیم آن دارم که هنگام نوشیدن آب مرا بکشید. دو دیگر آنکه من از این کاسه نیاشامم. من همیشه در جامهای گوهرنشان آب نوشیدهام! و ایلیا خندید. هراسیدم. نکند به نیتّم پی برده باشد؟ خلیفه گفت: ـ آبی در جام نیکو به او دهید. و سپس مرا خطاب کرد: ـ با خدای خود پیمان نهادم که تا این آب نخوری دستور کشتن تو ندهم! و من خرسند شدم و باز ایلیا خندید و باز دلم لرزید و آنها جام را به دستم دادند. من جام را گرفتم و به زمین افکندم. جام خُرد شد و آب آن بهرة شنهای تشنه صحن مسجد گشت. خلیفه متغیر شد: ـ دیدید حیله این گبر را؟ حال با او چه کنم؟ و ایلیا خندید و خلیفه را گفت: ـ سوگند خود از یاد مبر! از او بگذر. و من به این حیلت زنده ماندم! ایلیا به من نزدیک شد آرام در گوشم گفت: ـ تو زنده میمانی تا قیامت! و قیامت که فرا رسد قربانی شبیرم خواهی شد! / ناگهان به وحشت میافتد./ اینجا قیامت است! این مویه کیست که جانم را میآزارد؟ من دستم به شمشیر، عزمم استوار برای کشتن و او تنها میانه میدان بلاست! آنک شبیر و این من! اما تردید به جان دارم. ایلیا هرگز دروغ نگفته است. من هزاران بار در بوی نان تازهای که در دستهای گرسنهام مینهاد به همان گونه مزدا اهورا را دیدم که او در محراب خدا را! چرا کبوتران شوق پرواز در جانشان پژمرده و بالهای معصوم و زیبایشان شکسته؟ من شهادت میدهم که اینها همان کبوترانی هستند که ایلیا آب و دانه میداد و پروازشان میآموخت و اینک ایلیا نیست و عطش به جان شبیرش چنگ انداخته و من از همیشه به آرزویم نزدیکترم. چرا دستانم میلرزد؟ چه دشوار است زیستن در برزخ! آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمیبینند؟ /سرمست و شاد رجز میخواند./ ـ اینک بنگر شبیر، این منم! ای شبیر شادانِ شادابِ شادِ شادخوار شهادت. ای شهریارِ شکوفندهِ شاهوار ِشلاله شمس. شعشعهِ شربت شرافتت شهد شاعیان توست. شبیر شیرپیکر شافع شهیدان، بنگر شحنگان بیشرم را شاخ در شاخ، شبگون، شقی، شبست، شرارهِ شر، شقایقهایت را شاخشاخ کرده شاهرگ میزنند. این نفیر شیپور شیادان شورشگر است. شهلایِ شوخچشم شمشاد شهر من شمع محفل توست که دشمنت بیشرم نه شأن تو، نه او را پاس میدارد. من شوق شوریدن دارم. سرشار شور و شرم! شاهین شبخیز شبروام! شاه بانگ آخرت را برکش تا شاخ شاخت کنند. شرمگینم از این همه بیشرمیِ شبگون که شرابِ شورِ شوربختی من است. شوکت و شهد شیرین عظمتِ ماندن من است. اینک من، آنک تو! اینک این رگ، رگ آب شیرین و آب شور که همیشه هست و همیشه در دل و اندیشة ما بسان مهر و کین روان است تا کدامین افضل شود. تا کدام بر من غالب شوند. اهورا یا اهریمن! اینک من همة جان در خدمت اهریمنم! که همة بودنم دشمن توست، که به آیینت راست نیستم: و از تو کینه به دل دارم. اما دلم میلرزد، تنم به رعشه است، دیدگانم تیره! این چه حالت است که بر من میرود؟ این ناله کیست که زار میگرید بر غربتت؟ / سرگردان پیجوی صدا میشود. چیزی نمییابد. برمیگردد، مستأصل میماند./ ـ من همقبیله تو نیستم و به آیینت راست نه! اگر اهورا با توست، پس چرا یاریات نمیکند؟ این سگان که من میبینم همقبیله تواند؛ همزبان و راست به آیینت! پس چرا در برابرت صف کشیدهاند به رزم؟ پس فرشتگان خدا کجایند؟ مگر نه اینکه پیامبر شما گفته است: ـ هر کس شبیر را دوست داشته باشد، خدا دوستش دارد. شبیر از من است و من از او! پس چرا اینان دوستت نمیدارند، این تازیان بیشرم؟ من عجمم از قبیله سلمان پارسی و از تو بغض به دل دارم به قاعده آسمان، اما دلم میلرزد. چه بیشرم مردماناند اینان که من میبینم! او که سرور آنهاست چرا با تو دشمن است. اویی که شاعر است. شاعران دلی رحیم دارند و مهرباناند. مگر نه این است که پدرش گفته بود: ـ یزید قطعهای از کبد من است! خود من است و افزونتر از من است. او چیزهایی دارد که من ندارم. او شاعر است و من نیستم! این شاعر که من میبینم مهربان نیست، چهرهدژم و شرور است. چرا پاسخم نمیدهی؟ این کیست که به نجوا میخواند: ـ حاصل عمر یزید سه چیز بود: زن بود و شراب بود و شعر بود! ـ حاصل عمر شبیر: شور بود و شعور بود و شهادت بود! ـ تو کیستی و من کیام. این صحبت ما چیست؟ تو کیستی که همنام هارون برادر موسای پیامبری؟ تو کیستی و من کیام و اینجا کجاست؟ آیا ایلیا با من ناراستی کرد؟ ای اهورا مزدا یاریام کن. / به نیایش مینشیند/ ـ ای مزدا اهورا، آنگاه تو را مقدس شناختم که نخستین بار در کار خلقت ازلیات دیدم. هنگامی که برای کردار و گفتار زشت سزای زشت و از برای کردار و گفتار نیک پاداش نیک، برای روز واپسین، مقرر داشتی. ای مزدا اهورا، روانم را آرام، دلم را بینگرانی و جانم را بیدلهره بگردان! ای مزدا اهورا، گناهکار کیست؟ و گناه این همه کشتگان به عهدة کیست؟ / ناگهان میخروشد./ ـ اینجا قیامت است. این صدای سم ستوران است که بر بدن چاکچاک یاران شبیر میتازند و چشمم را چشمه کردهاند، این آتش خیمهها بُن دلم را آتش زده است. اینک منم پیروزان. آنک اوست شبیر در محاصره قبیلهاش که به سوی قتلگاهش میبرند. / میهراسد. انگار اتفاقی افتاده است./ ـ این ذوالجناح است که شیههکشان راه خیمهگاه را پیش گرفته است. این صدای ناله زنان و دختران و حرم شبیر است که شدیدتر میشود. این زمین و زمان است که تیره میشود. اینجا قیامت است. امروز روز عید قربان من است. تیرگی هوا و گرد و غبار دمبهدم شدیدتر میشود. از گودال قتلگاه گردابی از ستون متحرک باد بالا میرود. فضا را غباری زرد رنگ، سرخفام فرا گرفته است. فضا، هوا، زمین و آسمان اینجا هر دم تیرهتر میشود. تاریکی همه جا و همه کس را فرا گرفته است. رعب و ترس دهشتناکی بر جان همه چنگ انداخته، اینجا قیامت است! این انقلاب هوا که میگویند متعاقب هر جنایت بزرگ در جهان ما دست میدهد، رخ داده است. این رنگینکمان که گوشه آسمان نقش شده پرچم شبیر است. من دلم میلرزد، جانم به رعشه افتاده است. در این ظلمات تمام خیمههای شبیر را آتش زدند. شعلههای آتشِ آن گرد و غبار فضا را رنگینتر و انبوهتر پارهپاره میکند. این صدای شیون دختر شیرین است. این شور اشک زنان حرم است که روان تا دل آسمان میرود. این زمین است که میگرید. این جادوی جاودانی ماست! / ناگهان رعشه به جانش میافتد. به احترام گوشهای میایستد./ ـ ای اهورا مرا دریاب! چه میبینم؟ این چه مکر است که با من میکنی؟ اینجا طفّ است، نینوا، کربلا، اینجا مدینه نیست! پس این بارگاه و بقعه پیامبر اینجا چه میکند؟ قبر پیامبر در نینوا، واحیرتا! و این شبیر است که پیش میآید. او پایین پای قبر پیامبر زانو زد. آرام باشید. گوش بدارید. این شبیر است که با جدش سخن میگوید: ـ منم فرزند فاطمة تو. فرزند کسی که تو دربارهاش گفتی: فاطمه برای من همه چیز بود. دختر بود، مادر بود، غمخوار و پرستار بود و ما همه شنیدیم که فرمودی: من از میان شما میروم و عترت خود را میان شما میگذارم که به آنها احترام بگذارید. ولی با ما چنین نکردند و اکنون نیز مرا بر آن میدارند که بر خلاف دستور تو به شرابخوارهای بیایمان دست بیعت بدهم. کاری که هرگز نخواهم کرد. خدایا تو بر ضمیر هر کس آگاهی. تو میدانی که کار نیک را دوست دارم و از کار ناروا و پلید گریزانم. خدایا، این تربت پیامبر تو محمد است و من پسر دختر اویم که در مقابل این پیشامد بد بدینجا پناه آوردهام تا خودت آنچه را روا و مصلحت دانی و آنچه رضای تو و پیامبر تو است برایم فراهم سازی. ای اهورا این شبیر کیست؟ او چه پندار نیکی دارد، گفتارش نیکتر و کردارش احسن است و این منم غرقه گرداب تردید! من این همه سال صبر نکردهام که اینک دلم بلرزد. آیا من، از فیروز ابولؤلؤ کمترم؟ او که خلیفه را به خنجر زهرآلود درید و خلیفه از زخم خنجر او از پا درآمد. فیروز آن ایرانی ستمدیده که انتقام ملت ما از خلیفه گرفت. آیا نه این است که اینک گاه من است؟ / انگار در یورش چیزی قرار میگیرد از ترس پس میکشد./ ـ ای اهورا آیا آنچه من میبینم تو نیز شاهدی؟ این کعبه است در نینوا، و آن هفتاد و دو ستاره که هفت هفت بار طواف کردند و لبیک گفتند. اینجا محشر است! با این همه من پیش میروم. من عزم راست کردهام که انتقام گیرم. هر چه خواهد بشود!
ـ بیشرمی مکن مرد، حیا را پاسدار! این شبیر است، فرزند ایلیا که حرمت شما پاس داشت. این شبیر است که سلمان فخر ایرانیان به غلامیاش فخر میکرد. ـ میدانم! ـ آرام باش. پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک آیین توست، پلشتی مکن! ـ میدانم! ـ این اوست فخر زمین و زمان. جادوی جاودانی ما! این شبیر است. داماد ماست، عزیز ماست. خود ماست. جان ما، روح و روان ماست. اکسیر ماست، سرور ماست، خون خداست. شبیر ماست! ـ میدانم! ـ این شبیر است که تنهاست و تو را به یاری میخواند. اوست مظهر مهر، آیه مهربانی، شور و شعور مسلمانی! ـ میدانم! من که به آیین او راست نیستم! این همه سال نفاق میکردم تا بمانم و انتقام دلم را بستانم. ـ کژ میروی، درشت میگویی، پلشت شدهای! اسیر دام اهریمنی! تو پیروزان نیستی، اسپهبد نیستی، تو هیچ نیستی! ـ پس من کیام؟ ـ تو ایرانی! کاری کن که شأن ماست، شعور ماست. تو گواه مایی بر مظلومیت جاودانی ما! ـ میدانم! ـ تو یک تن نیستی، تو یک ملتی! گواه باش بر شقاوت نامرد بیشرمان روزگار! ـ هستم! ـ پس گام پیش بنه! برو، ببین، روایت کن آنچه که تو میبینی و ما نمیبینیم. بگو تا بماند به دوران! این فخر از ایران دریغ مدار! ـ با دلم چه کنم؟ ـ دل؟ من جانِ توام! شهربانو جادوی جاودانی ماست! ـ پس این تردید؟ ـ این ترفند اهریمن است. اهورا به آیین او ما را راست کرد. ـ و مرا؟! ـ ایران را! ـ تو کیستی و من کیام این صحبت ما چیست؟ اینجا کجاست؟ ـ قیامت است. کربلاست! تردید روا مدار. مکث مکن. پیش رو. تو تنها گواه مایی! شاهد ما بر شهادت او. تو سلمان مایی. فخر ما. عزت ما. شور و شعور و شرف ما! من پیش رفتم با پایی لرزان. دلی پُرتردید. من رسیدم به قتلگاه! اینجا که میبینید نینواست. آنجا که میبینید خیمههاست. اینجا که میبینید قیامت است. آنجا که میبینید شقاوت است. اینجا که میبینید کربلاست. آنجا که میبینید شط فرات است. اینجا که میبینید علقمه است. اینکه میبینید عباس است علمدار کربلاست. او عون است، آن دیگری جعفر، او علیاکبر است، این تن صد پاره حُرّ است. اینجا قتلگاه است و این شبیر است. / سکوت. میماند. هراسیده و تنها./ ـ این انقلاب هوا که میگویند متعاقب هر جنایت بزرگ در جهان ما دست میدهد، رخ داده است! اینجا همه میترسند جز دو تن! دو بیشرم در هیبت سگان. دو سگ که در تاریکی بر شبیر حمله بردهاند، شمر و سنان! این منم که میخروشم: با شمایم ای پلشتان بدنهاد! دست بدارید. شمایان به بچهپلنگی میمانید که به هر کس حمله میکنید و دستتان به هر کس که رسید پارهاش میکنید. ولی این کار شأن شما نیست. او حصّه من از هستی است! ـ تو کیستی؟ شمر! ـ من؟ من پیروزانم؟ ـ نه، تو ایرانی! ـ من، من!؟ ـ چرا میلرزی؟ ـ بیهوده درشت مگویید. من از شمایان هیچ بیم ندارم. من دست در دهانتان کرده، دهانتان را پاره میکنم! ـ یاوه میگویی مجنون! این منم نشسته بر سینه شیر عرب، که نمیهراسم. و این خنجر آبدیده بر حلقوم اوست که هر چه میکنم کاری از پیش نمیبرد. او سلام میکند. اینجا کیست که شبیر به احترامش سر خم کرده؟ گوش بدارید این شبیر است که سخن میگوید: ـ مرا ببخش که نمیتوانم بایستم. ستونهای استوار بدنم را پی کردهاند آنگاه که به خیمهها حمله کردند. ـ او راست میگوید. من گواهی میدهم. او بر زانوان خونینش بر شنهای تفدیده طف ایستاده و نعره زد: ای بیشرمان اگر مسلمان نیستید، آزاده باشید. شما با من بجنگید ، نه با حرم من! این من بودم که شهادت دادم. و آن دو تن لرزیدند. خنجر برّان کاری از پیش نمیبرد. انگار واقعهای رخ داده است. آنها چه میبینند که من نمیبینم؟ اورمزدا این او کیست؟ این حور کیست؟ این نور مهربان کیست؟ این خدای مسلمانان کیست؟ و من زنی دیدم که سبز بود، به سبزی سبزینه! من مردی دیدم که آبی بود، به مهربانی آسمان! ـ او مادر من است، فاطمه است! / به خاک فرو میافتد./ ـ سلام ای بانوی بزرگوار، عذر تقصیرم بپذیر، من نمیشناختمت! اورمزدا این مادر است. من به چشم سر میبینم. این زنی است که دختر و مادر پدر خویش بود. او اینجا چه میکند؟ و آن دو تن میلرزیدند و خنجر کاری از پیش نمیبرد. ـ این خنجر آبدیده سنگ را دو شقه میکند، چرا حلقومت سر ناسازگاری دارد؟ ـکاری از پیش نخواهی برد. این بوسهگاه پیامبر خداست. و این شبیر بود که سخن میگفت: ـ مادر به یاد داری که روزی پیامبر صورت برادرم حسن را بوسید؟ به یاد داری که او همیشه صورت و لبانم را میبوسید و آن روز هیچ کدام را نبوسید ولی گلوگاهم را بوسید. به یاد داری تو را چه گفت. او فرمود: ـ فاطمة من، امروز را تو میبینی و فردا را من! و تو ای فاطمه آن روز را نمیتوانی ببینی که خنجر زهرآلود مردی شریر سرتاسر گلوگاه طفل محبوبت را میبرد و رگ و پوست آن را چنان پاره میکند که سر از بدنش با آن نگاه بیگناه و بیآلایشش جدا میشود. آری تو آن روز را نمیبینی و من آن را از هماکنون میبینم. برای همین بود که بوسههای گرم عشق خود را بر گلوگاه او نهادم. و امروز همان روز است که جدّم مژدهاش را داده بود! و این شبیر بود که سخن میگفت: ـ مرا برگردان! ز پشت سر، سرم را جدا کن! و آن بانوی بزرگ، فرزند تشنهاش را سیراب کرد. این حکایت چیست؟ چرا خدا کاری نمیکند؟ ـ حیات دنیا همین است. حیات چیزی جز عقیده و جهاد نیست! آنها که این هدف را نداشته باشند برای همیشه خواهند مُرد! این روح رادمردان عقیده و مجاهدان است که جاودان میماند تا ابد! و آن پلشت بیصفت صورت شبیر را بگردانید و آن بانوی سبز آبیمهر از هوش برفت و من صدای گریه خدا را شنیدم! اینجا قیامت است! من آدم را دیدم، هابیل را، من یحیی را دیدم، عیسی مسیح را، من نوح را دیدم، ابراهیم را، من موسی را دیدم، یوسف را، من یک صد و بیست و چهار هزار پیامبر را دیدم. من سیاوش را دیدم. آرش را. من فرشتگان را دیدم، کائنات را! من صدای سوختن دیرک چادرها را شنیدم، صدای گریههای جانکاه را، من صدای نعرههای مستانه کرکسها را شنیدم، صدای شیهه اسبان را. من صدای قیههای شوم نامرئی را شنیدم، صدای باد و طوفان را. من گردباد سریع و تندی دیدم که همه در هم آمیختند. من دنیا را دیدم که از آن لطافت و خرّمی خود افتاده و به دهانة تاریکی فرو رفته بود. من همه چیز و همه کس را دیدم که در ظلمت ابهام و دغدغة شورانگیزی غرق شده بودند. من قیامت را دیدم. شبیر را که تشنه بود. اورمزدا دیگر آب بر من حرام است که شبیر تشنه بود و یارانش. تشنه میمانم تا از آب کوثر بنوشم! / به تندی به سوی برکههای آب میرود، یکی را از جا میکند آبش را بر زمین میپاشد و دیگری را برمیدارد./ ـ آب مهریه مادر او بود و او تشنه بود، اینک نثار شما! / برکه را به روی تماشاگران میپاشد. آبی نیست، یک بغل گل محمدی است./ اینک منم پیروزان، ایران عاشق جادوی جاودانی ما! اینک منم پیروزان، ایران که به چشم سر اشک خونین خدا دیدم! اینک منم پیروزان، ایران که طّف را دیدم، نینوا، کرب و بلا! اینک منم پیروزان، ایران که سوختن خیمهها دیدم، نامردی نامردمان! اینک منم پیروزان، ایران که آن بانوی سبز مهربان دیدم، هنگامهای که از هوش بشد و در آغوش مردی آبی، به مهربانی آسمان عروج کرد وقتی که چهار زن، مادر چهار پیامبر در رکابش بودند. اینک منم پیروزان، ایران که این واقعه دیدم و به آیین مظلومان راست شدم! اینک منم پیروزان، ایران که شهادت شبیر، فرزند ایلیا دیدم. اینک منم پیروزان، ایران که روح خدا را دیدم مهربان! اینک منم پیروزان، ایران که به عمرم دو کربلا دیدم! اینک منم پیروزان، ایران که دیدیم شبیر حج تمام بگذارد با هفتاد و دو ستاره! اینک منم پیروزان، ایران که حسین را دیدم فرزند علی! اینک منم ایران، که علی فرمود: قربانی حسین میشوی، شدم و همة حجّتم بر راستیام به آیین حسین این... / ناگهان آسمان میغرد به خشم، برق میزند و پیروزان در رقصی عاشقانه جامه از تن برهنه میکند. تنی سپید دارد به سپیدی برف. کفپوش است، بیدست! و بر سپید کفنش لاله روییده هفتاد و دو تن، همه سرخ! ناگهان نور میآید و برق میمیرد و پیروزان مانندة سروی استوار میشود و از دلش کبوتری پر میکشد خونینبال، و سازها مینوازند به شور پیروزی./
دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمیکنید؟ آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم! گفتم: آفرین! زندهباد! تو آبروی همهی مردها را خریدهای! من بهت افتخار میکنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟ آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بیاهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم و ... گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی، چی هست؟ آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر میدهم ...
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! دکتر علی شریعتی ****************************** *****************
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت (دکتر شریعتی) ******************************************** در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. دکتر علی شریعتی ****************************** ****************
انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد علی شریعتی *****************************
"خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت - دکتر شریعتی" ****************************** ********
"تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد(دکتر علی شریعتی)" ****************************** ******************** "خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند * شریعتی" ****************************** *******
"زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟ دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست"
****************************** *************
"دکتر علی شریعتی:انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند" ****************************** ********
"انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است. (دکتر شریعتی)" ******************
-"خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری دکتر شریعتی" ****************************** ******************** **
"هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم (دکتر علی شریعتی)" ****************************** *****
"خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟ دکتر شریعتی" ****************************
با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم. ****************************** **************
هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . . ( دکتر علی شریعتی ) **************************** دکتر شریعتی: مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛ هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام
****************************
گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم تانگویی که دلم غافل از آن عهدو وفاست .خوب رویان همه گر بادل من خوب شوند خوب من، با همه خوبان حساب توجداست ****************************
یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن ****************************
بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی ****************************
خوش به حال مسافرکش های میدان آزادی / هر روز آزادانه فریاد میزنند/ آزادی، آزادی.
مجادله در ادبیات بر سر یک خال!! حافظ: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیادزاده: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟ و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
تئاتر مذهبی و تعزیه در گفتگوی ایلنا با نصرالله قادری:
تئاتر مذهبی؛ راه رفتن روی میدان مین است !
قادری؛ یکی از دلایل ضعف در تئاتر مذهبی را مناسبی شدن آن دانسته و میگوید: درآمدزایی، بیخطر بودن روایت تاریخی ائمه(س) و کم دانشی برخی هنرمندان موجب رواج آثار نمایشی بسیار ضعیف شده و ظاهرا مدیران هم از چنین افرادی؛ خوب حمایت میکنند.
ایلنا: نصرالله قادری، نویسنده، کارگردان و مدرس تئاتر است. وی نمایشنامههای بسیاری با محوریت مسایل دینی و مذهبی نوشته که به تازگی آنها را در مجموعهای به نام "غم عشق" منتشر کرده است. نمایشنامههای «غم عشق»، «هرا»، «آئین فاطیما»، «سرگذشت عجیب و باور نکردنی بر دار شدن سنساره»، «زندگی شاید»، «زخم کهنه قبیله من»، «خواب دریا»، «وین راه بینهایت»، «زخمه بر زخم»، «ما سه تن بودیم چنانکه»، «من قاضیالقضاتم که مرگ مرد مهر کردم به مهر»، «فریادها و نجواهای دختر ترسا»، «حدیث آصف زهر خورده از بهر آنکه راست کردار بود» و «هنگامهای که آسمان شکافت» ازجمله نمایشنامههای مذهبی قادری است. با قادری درباره تئاتر عاشورایی، محدودیتهای موجود در این حوزه و چگونگی پرداخت به این موضوع در عرصه نمایش گفتگویی داشتهایم.
* دست هنرمندان برای کار کردن درخصوص موضوعاتی مثل واقعه عاشورا که حساسیتهایی هم روی آن وجود دارد، چقدر باز است و تا چه اندازه میتوانند در شیوه اجرا، مدل پرداخت، زاویه دید و ... کار کنند و مانور بدهند؟ ــ در حیطه مفاهیم دین و مشخصا مذهب شیعه، چه در تئاتر و چه در سینما، هیچ حق انتخابی وجود ندارد و به هیچ وجه نمیتوانیم نظری درباره آن بدهیم زیرا مجامع و مراجعی هستند که میتوانند بهدلیل عدم تخصص داشتن در این مورد، ما را مجرم اعلام کنند. به همین دلیل هیچ هنرمندی بهدنبال چنین دردسری نمیرود که بخواهد راجع به این مسائل حرف بزند؛ زیرا عدهای این مفاهیم را در حیطهی کار تخصصی خودشان میدانند و به هیچکس نیز اجازه نمیدهند وارد این حوزه شود و فقط هم از همان منظر نگاه میکنند. حتی در ارتباط با تعزیه هم فتاوی بسیار زیادی را داریم که تعزیه را تحریم کردهاند. ممکن است به ظاهر بعضی از این دوستان؛ تعزیه را تایید کنند اما آنچه را که آنها به آن نام تئاتر و نمایش میدهند، مراد سینهزنی و روضهخوانی است نه یک هنر که بتواند این مفهوم و اندیشهی والا را در تاریخ ماندگار کند. در شکل اجرا هم هیچ اجازهای در این زمینه که بتوانیم کار هنرمندانه یا نوآورانه ارایه کنیم، نداریم. دراصل باید برای هر کاری در این زمینه باید از این دوستان مجوز بگیریم و آنها مهر تایید بزنند آنهم بدون اینکه در این زمینه شناخت داشته باشند. این دوستان مدعیاند که در این زمینه متخصص هستند و به مرز اجتهاد رسیدهاند لذا شما بهعنوان نویسنده یا کارگردان تئاتر؛ باید از ما اجازه بگیرید؛ ولی من نمیدانم وقتی آنها شناخت از تئاتر ندارند، چرا به خود این اجازه را دادهاند در ارتباط با کاری که ما جماعت تئاتری؛ در آن مجتهد هستیم، نظر بدهند. این دوستان اصلا تئاتر را نمیشناسند و نمیدانند چه تکنیکها و وظایفی دارد و چگونه میتواند عمل کند. درحالیکه ما بهعنوان یک هنرمند میتوانیم تاریخ بخوانیم و به زندگی ائمه اطهار(س) مراجعه کنیم و ماوقع زندگی آنها را به نمایشهای خود بیاوریم. حال اینکه این بازتاب هنری چگونه عملکردی دارد و نسل ما چگونه میتواند آن را بفهمد، دیگر با مخاطب است.
* این برخورد در تمام حوزههای هنری وجود دارد؟ ــ این مساله در تمام حوزههای هنری وجود دارد اما در تئاتر بیشتر و سختتر است زیرا تئاتر هنر رودررو و زنده با مخاطب است. تصور این دوستان؛ این است که تئاتر حکومتبرانداز است پس با تئاتر برخورد شدیدتری دارند.
* در سینما آنجا که لازم باشد از مشاورههای مذهبی استفاده میکنند و سعی میکنند تعاملی در قصهی نوشته شده با اصل ماجرا برقرار کنند، آیا این حرکت در تئاتر هم جواب میدهد؟ ــ حضور مشاور مذهبی هم فرقی در روند این ماجرا به وجود نخواهد آورد. فکر میکنم امام حسین(ع) از ما میگذرد اگر این کار را نکنیم زیرا من هربار که کاری درباره عاشورا نوشتم، دردسرهای عظیمی داشتم. برخی باورها در دنیای خرافی عاشورا وجود دارد که ما آنها را قبول نداریم و آنها را زیر سوال میبریم. مثلا اینکه میگویند "وقتی شمر خواست گلوی امام حسین را ببُرّد، خنجر نمیبرید"؛ در تفکر دینی میگویند چون آنجا بوسهگاه پیامبر است، شمشیر شمر قادر به بریدن نبود. حال اگر من بهعنوان هنرمند این ماوقع را طور دیگری تعبیر و بیان کنم و بگویم که امام حسین(ع) آنقدر بزرگواری دارد که به قاتلش که جزو اصحاب پدرش بوده، میگوید سرم را از پشت ببُر که شرم نکنی در چشم من نگاه کنی، گویا اسرائیلیات گفتهام! درحالیکه در برخی کتب؛ فجایعی آورده شده که ازنظر این دوستان مشکلی ندارد اما ازنظر من معلم دانشگاه که با نسل جدیدی روبرو هستم، خطرناک است زیرا میدانم که این مسایل جوانان را از دین دور میکند. به ما میگویند شما اصلا حق ندارید زندگی معصومین(س) را نشان دهید. هنوز هم مسوولان فقهی ما کاری نکردهاند که بدانیم چه میتوانیم در این باره انجام دهیم. مثلا چگونه چهرهی معصوم را نشان دهیم؟ مسئولان چه راهحلی برای این موضوع که حیطهی تخصصی کار هنرمند هم نیست، دارند؟ البته برخی؛ راهحلهایی پیدا کردهاند. اینکه دائما امام بزرگوار در داخل خیمه مینشیند و یک نفر در رفت و آمد است که امام چنین فرمود و چنان فرمود. درحالیکه میدانیم پیغمبر مکرم(ص)؛ خود در جنگها شرکت فعالانه داشتند. اصلا مگر میشود کسی داخل خیمه بنشیند و مرتب دستور صادر کند. اکنون که قرار است ما در این عصر، این موضوع را نمایش دهیم، این دوستان که کارشناساند؛ به ما راه حل ارائه دهند که چگونه این کار را انجام دهیم. مگر نه این است که میگویند هر اندیشهای با هنر قابل تبیین در تاریخ است. به این جهت باید بگویم کار کردن در زمینه تئاتر مذهبی به مفهوم مذهب شیعی، راه رفتن روی میدان مین است.
* بهرغم آنکه عدهای تعزیه را تحریم کردند اما تعزیه در تمام شهرها و روستاها و در ملاء عام برگزار میشود و جریان دارد. شاید این تصور هنرمندان باشد که به برخی حوزهها وارد نمیشوند با این پیش فرض که عدهای قطعا جلوی ما را میگیرند و اجازه فعالیت نمیدهند و شاید راه بر آنها باز باشد؟ ــ تعزیه عمری چند صد ساله دارد. اوج آن؛ دوران قاجار است که تئاتر تازه در کشور پا گرفته بود. تعزیه؛ پشتوانهای مردمی داشته و از آن زمان تاکنون در مردم نفوذ کرده است. بنابراین مخالفت با آن؛ مخالفت با کل مردم است. اگر اجازه ندهند تعزیه در یک روستا اجرا شود؛ به این معنی خواهد بود که کل مردم روستا دربرابر آنها خواهد ایستاد و این بهدلیل قدمت و سابقهی تعزیه است. تئاتر ما چنین قدمت و سابقهای ندارد که بتوانیم چنین کاری کنیم. با این حال ما عملا هزار نمونه در تئاتر داریم که هنرمندان وارد این مقولات شده و با دردسر مواجه شدهاند. اگر بخواهید واقعهی عاشورا را جور دیگری بیان کنید، با مشکل مواجه میشوید درحالیکه دین ما میگوید که باید به احسنترین شیوه؛ جدل کرد و بهترین را برگزید. هنرمند با مطالعات خود چنین برداشتی از زندگی امام حسین(س) و امامان دیگر دارد. بر فرض که اشتباه باشد، از سر عناد و دشمنی که نیست. نمیگویم اگر کسی در این زمینه با حسینبن علی(ع) عناد کرد، او را تحقیر یا با او دشمنی کرد، کاری با او نداشته باشند. اما ما با این انس و الفت بزرگ شدهایم و اندیشهی ما این است. کسی که به این کار باور دارد، با عشق و علاقه کار و تحقیق میکند حال ممکن است خطا هم بکند. این دوستان متوجه باشند همانقدر که ممکن است یک عالم دینی در فتوایش خطا کند، هنرمند هم ممکن است خطا کند. اما در عالم واقعیت چنین اجازهای برای هنرمند نیست. ما در هنر گرفتار حواشی هستیم. یعنی بهجای آنکه به واقعه حسینبن علی(ع) بپردازیم، میتوانیم به واقعهی مختار یا مسلم بپردازیم زیرا کمخطرتر است و وسواسی ایجاد نمیکند.
* شاید گمان میرود که ساحت امام(ع) آنقدر مقدس است که نباید حتی به خود اجازه داد در این عرصه دچار خطا و اشتباه شد. زیرا اثر درنهایت با مخاطب ارتباط برقرار میکند و روی او اثر خواهد گذاشت. لذا اگر خطایی در آن صورت گرفته باشد، تاثیر آن را نمیتوان از میان برد؛و بهنظر این اندیشه درست هم هست؛؟ ــ راجع به خداوند تبارک و تعالی در طول تاریخ اشتباهاتی کردهاند اما ذرهای از شان او کم نشده است. اگر قرار بود با اشتباه برخی؛ شان حسینبن علی(ع) پایین بیاید، این همه عناد و دشمنی و کتابهایی که از سر بغض و کین نوشته شده و میشود، باید واقعهی عاشورا را تاکنون از ذهنها پاک کرده و آن را به تباهی میکشاند درحالیکه چنین چیزی نیست. برخی کتابهای خود ما دستاویزی برای دشمن شده است. این کتابها پر از خرافات دربارهی امام حسین(ع) است. اگر چنین رویکردهایی میتوانست ساحت حسینبن علی(ع) را خدشهدار کند؛ تاکنون این اتفاق افتاده بود حالآنکه آن نور قدسی هرگز با این اشتباهات دچار کاستی نمیشود. اگر ما میخواهیم در هزارهی سوم زندگی کنیم، باید بدانیم دیگر نمیشود با شتر به مکه رفت. امروز با هواپیما به مکه میروند. اگر هنرمند معتقد؛ توانست با اثرش حسینبن علی(ع) را به یک غیرمسلمان در اقصا نقاط دنیا معرفی کند یا این اندیشه را ارائه دهد، کار هنرمندانهای انجام داده است درغیر این صورت مردم خودشان باورمند حسین(ع) هستند و بدون هیچ بخشنامه و فتوایی؛ در روز عاشورا به عزاداری میپردازند. اگر من بتوانم این اندیشه را در آدمی که اندیشهای نسبت به اسلام ندارد، وارد کنم یا به آدمی که باور دارد، زاویهی دید تازهای بدهم تا جور دیگری حسین(ع) را ببیند، کار هنرمندانهای انجام دادهام اما گویا این امکان برا ی ما نیست.
* باوجود این حساسیتها، همهی کارهایی که با مضمون امام حسین(ع) روی صحنه رفتهاند، تا حدودی شبیه به هم بودهاند و بیشتر وجه تاریخی در آنها پررنگ بوده تا بنمایهی فلسفی. چرا هنرمندان که اتفاقا نوک پیکان هم متوجه آنهاست؛ ذرهای پا را از تکرارها فراتر نمیگذارند؟ ــ این اتفاق مثل قرصی است که آزمایش شده و برای تسکین بسیار مفید است بههمین دلیل ما جرات اینکه سراغ قرص دیگری برویم را نداریم. هنرمندان؛ این میدان را آزمایش کرده و دیدهاند خطری در آن وجود ندارد پس همه به همین سمت میروند. این راه؛ سهلالوصول است و رسیدن به آن ساده. کار زیادی نمیخواهد، مطالعهی زیادی لازم ندارد و به دانش خاصی هم احتیاج ندارد. ظاهرا در این عرصه؛ فقط باید مردم را به گریه انداخت. زیرا هرکس بیشتر گریه کند، او از همه بهتر است. برخی هنرمندان این عرصه هم راه را به خوبی پیدا کردهاند! در اینجا به بعضی از آدمهایی که روضهی خوب بخوانند، پول خوبی میدهند. او هم بهخاطر پول؛ روضه میخواند و درنهایت مردم را هم از تئاتر و هم از امام حسین(ع) بیزار میکند. بهطور کلی، درآمدزایی، بیخطر بودن بعد تاریخی روایت داستانی ائمه(س)، کم دانش بودن برخی هنرمندان و نیز مناسبتی بودن امام حسین(ع) برای برخی؛ باعث شده کارهای مناسبتی از این دست را شاهد باشیم. امام حسین(ع) برای ما فقط در محرم و صفر خلاصه میشود و ظاهرا در بقیهی ایام سال به کار نمیآید. پس نیازی نیست که هر روزمان؛ عاشورا باشد و همهجا؛ کربلا و هرماهی؛ محرم. این تفکر درحالی دنبال میشود که امام حسین(ع) همواره درپی حق است. او درپی ارائهی خدا در تمام زندگی است. درپی مهربانی است و هر روز این کار میکند. در فرهنگ ما؛ متاسفانه امام حسین(ع) مناسبتی شده است. ده روز مانده به محرم؛ نمایشنامهای نوشته و شروع به کار میشود. بعد که محرم تمام شد؛ نمایش هم تمام شده است. کسی هم به دیدن این آُثار نمیرود مگر آنکه با اتوبوس؛ آدمها را آورده باشند. آنها هم نمایش را نمیبینند، روضه را گوش میکنند و میگریند. در پایان هم عدهای از قِبَل نام امام حسین(ع) به نانی میرسند. امام علی(ع) میفرماید:"وای بر روزگاری که علما خانهنشین شوند و جاهلان بر سر کار بیایند". مدیران؛ چون باید جشنواره داشته باشند، هرکسی را وارد کار میکنند تا جنسشان جور باشد و برخی نامها را هم دور خودشان جمع میکنند. با چنین وضعیتی درچند سال آینده ممکن است از کشورهای دیگر؛ وارداتی در این خصوص داشته باشیم. همچنانکه مهر و تسبیح و جانماز را از چین وارد کردهایم، هنرمند و قصهی او را هم وارد میکنیم. وقتی سجده بر مهری میگذاریم که ساختهی چین است، به شعور مسلمان توهین کرده و آن را تحقیر کردهایم اما کسی اهمیتی قایل نیست. با این وضعیت؛ یقین بدانید در آیندهی نزدیک؛ فرزندان ما خواهند دید که مجسمهی امام حسین(ع) و ضریح امام حسین(ع) را هم چینیها میسازند و ما در خانههامان از آنها خواهیم داشت. وقتی بتوان لباس و زبان یک جامعه را عوض کرد، چرا تصور میشود که نمیتوان فرهنگ او را عوض کرد؟! نتیجهی زمانی که بر خاک کربلا سجده میکردیم؛ روزگار کنونی ما شده است حال امروز که بر خاک چین سجده میکنیم؛ چه روزگاری در آینده خواهیم داشت؟!
This is a poem این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.. written by a teenager with cancer.
She wants to see how many people get her poem.. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند..
It is quite the poem. . این کل شعر اوست. poem was written by a terminally ill young girl in a New York Hospital این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است.
SLOW DANCE رقص آرام Have you ever watched kids
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
On a merry-go-round? در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
Or listened to the rain
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
Slapping on the ground?
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
Ever followed a butterfly's erratic flight?
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
Or gazed at the sun into the fading night?
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
You better slow down.
کمی آرام تر حرکت کنید Don't dance so fast.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید Time is short.
زمان کوتاه است The music won't last
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
Do you run through each day
On the fly?
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟ When you ask How are you? آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، Do you hear the reply?
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟ When the day is done هنگامی که روز به پایان می رسد Do you lie in your bed
آیا در رختخواب خود دراز می کشید With the next hundred chores و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره Running through your head?
در کله شما رژه روند؟ You'd better slow down سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.. Don't dance so fast.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید. Time is short. زمان کوتاه است.
The music won't last. موسیقی دیری نخواهد پائید Ever told your child, آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
We'll do it tomorrow? "فردا این کار را خواهیم کرد"
And in your haste, و آنچنان شتابان بوده اید Not see his
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟ sorrow?
Ever lost touch, تا بحال آیا بدون تاثری Let a good friendship die
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، Cause you never had time فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟ or call and say,'Hi' آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟ You'd better slow down. حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید. Don't dance so fast. اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید. Time is short. زمان کوتاه است. The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.
When you run so fast to get somewhere آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، You miss half the fun of getting there. نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید. When you worry and hurry through your day, آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید، It is like an unopened gift.... گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.. Thrown away.
Life is not a race. زندگی که یک مسابقه دو نیست! Do take it slower کمی آرام گیرید Hear the music به موسیقی گوش بسپارید، Before the song is over. پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.
This young girl has 6 months left to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling everyone to live their life to the fullest, since she never will.
تنها 6 ماه دیگر از زندگی این دختر باقی مانده است و آخرین آرزوی او این است که میخواهد به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او نمی تواند بکند..
She'll never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a family of her own.
او هرگز نخواهد توانست در میهمانی پایان دبیرستان با دیگر دوستانش به رقص و پایکوبی بپردازد و یا ازدواج کند و خانواده ای تشکیل دهد.
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا»
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.
وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
"امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم با عشق ، خدا "
جام جم آنلاین: نصرالله قادری ، رحمت امینی و تاجبخش فنائیان به عنوان داوران بخش بازخوانی ، 325 متن رسیده به دبیرخانه دومین جشنواره سراسری تئاتر تک نفره را بررسی میکنند.
به گزارش جام جم آنلاین به نقل از روابط عمومی بنیاد آفرینش های هنری نیاوران ، «محمود عزیزی» دبیر این جشنواره در احکام جداگانهای نصرالله قادری، رحمت امینی و تاجبخش فنائیان را به عنوان داوران بازخوانی متون دومین جشنواره سراسری تئاتر تک نفره منصوب کرد.
از میان 325 متن رسیده به دبیرخانه دومین جشنواره سراسری تئاتر تک نفره 293 متن در بخش مسابقه و 32 متن در بخش جنبی پذیرفته شدهاند. قسمت جنبی شامل نمایشنامه خوانی آثار تک نفرهای است که به نمایشنامه نویسان خارجی اختصاص دارد.
گفتنی است ؛ آثاری که از سوی بازخوانان متون پذیرفته شوند به مرحله بازبینی راه خواهند یافت.
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۳۰ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد. کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۳۰ دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
آیه 3:3 آمده است : ( او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست . ) این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد . آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد . از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند .
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند . او در مورد علت علاقه خود ، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت . وقتی طرز کار نقرهکار را تماشا میکرد ، دید که او قطعه ی نقره را روی آنش گرفت و صبر کرد تا کاملاً داغ شود . او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله ، جایی که داغتر از همه جا ی آتش است ، نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود . زن اندیشید ، ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم . بعد دوباره به این آیه که میگفت : « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست » فکر کرد . از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است ، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند ؟
مرد جواب داد بله ، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه ی نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد . ... اگر در تمام آن مدت ، لحظهای نقره را رها کند ، خراب خواهد شد .. زن لحظهای سکوت کرد . بعد پرسید : « از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است ؟ » مرد خندید و گفت : « خوب ، خیلی راحت است . هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم . » اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی ، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند . این مطلب را منتقل کنید . همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست ، و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد ، در نهایت فردی بهتر خواهد شد . « در برابر مشکلات سکوت کن ، شاید خداوند حرفی برای گفتن دارد . »
« زندگی چون یک سکه است . تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی ، اما فقط یک بار . »
سعی کنید روزها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید! در نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشته و استراحت کنید!
ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد!
جایی که میتوانید بنشینید چرا میایستید؟ کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا! اگر حس کار کردن به شما دست داد کمی صبر کنید تا این حس از شما بگذرد! از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع کردن سفره به شما تحمیل نشود!
برای کار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید!
در میهمانیها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید! به خواب نگویید کار دارم به کار بگویید خواب دارم!
زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست. دوریس ری
هر زنی از سر هر مردی زیاد است. ژان پل سارتر
مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. جان رابرت فاولز
خداوند مردان را نیرومندتر آفریده است'اما نه لزوما باهوشتر.او به زنان فراست و زنانگی داده است و اگر این دو با هم خوب بکار روند میتواند مغز هر مردی را که تا بحال دیده ام مختل کند. فرا فاوست
زنان از مردان عاقلترند.چون که کمتر میدانند و بیشتر میفهمند. جیمز تربر
مردها همه مانند هم هستند فقط چهره هایشان با هم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد
یک مرد عبارت است از کلیه ادا و اطوارهای گذشته و امروزش. الکسی کارلایل
هیچ فکر کردی چرا خدا مرد را قبل از زن خلق کرد ؟ خب معلومه قبل از خلق هر شاهکاری یک چرکنویس هم لازمه
اگر زنان در مورد شخصیت مردان کمی نکته سنج باشند'هیچگاه تن به ازدواج نخواهند داد. جورج برنارد شاو
بنی اسراییل 40 سال در بیابان سرگردان بودند.مردها حتی در آن زمان هم مسیر را نمی پرسیدندناشناس
عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است. کاتلین نوریس
مرد نثر آفرینش است و زن شعر آن. ناپلئون
بسیاری از مردان باهوش زن کودنی دارند'اما به ندرت زن باهوشی پیدا میشود که شوهر کودنی داشته باشد.اریکا یونگ
هر زنی برای شناخت مردان کافیست یکی از آنها را خوب بشناسد.ولی یک مرد حتی اگر با تمام زنها آشنا باشد یکی از آنها را هم خوب نمی شناسد. هلن رولند
همه ی مردها بد نیستند.بدتر و بدترین هم دارند. ناشناس
خدا مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می آفریدم. ارنا بمبک
در طول تاریخ نمی توانید مردی را بیابید که اسیر زن نشده باشد. ضرب المثل هندی
مامانم به من گفت:تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است. تیم آلن
افکار مردان اوج میگیرد و بالا میرود'همسطح زنانی که با آنها معاشرت میکنند.الکساندر دوما
بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند. کریستوفر مارلو
چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟ بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند. کتی لت
مردی بزرگ است که معایبش قابل شمارش باشد.ضرب المثل آمریکایی
شما مردها را چه میشود؟دیدن یک موی بولوند شما را 3 پله از نردبان تکامل پایین می آورد. ناشناس
اگر میخواهی فقط حرف کاری زده شود از مرد بخواه و اگر میخواهی آن کار انجام شود از زن بخواه. مارگارت تاچر
اگر در دنیا یک زن بد باشد همه ی مردها تصور می کنند زن آنهاست. ضرب المثل روسی
مردها بچه هایی ریشو هستند. توفیق
تنها یکی از 1000 مرد رهبر مردان دیگر می شود .999نفر دیگر دنباله رو زنهایشان هستند. گروچو مارکس
مردها خود را در رانندگی بسیار برتر از زنان می دانند در حالیکه آقایان 87% تصادفات رانندگی را مرتکب می شوند و شرکتهای بیمه از این که به زنها خسارت نمی پردازند سود بسیاری می برند.ناشناس
او(مرد)مانند خروسی بود که تصور میکرد خورشید به این دلیل طلوع میکند که قوقو لی قوقوی او را بشنود. جورج الیوت
مردان از دو نوع خارج نیستند;یا روی سرشان خالیست یا توی سرشان.توفیق
من خواهان سه چیز در یک مرد هستم:ملاحت – شجاعت – وبلاهت. دوروتی پارکر
عاقلترین مردان دچار اشتباه شده اند و زنان آنها را فریفته اند ولی همچنان ادعا میکنند که زن عاقل نیست. جان میلتون
مردها مثل نوزاد هستند..... توی اولین نگاه شیرین و با مزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته میشید. ناشناس
مردها مثل ماشین چمن زنی هستند..... به سختی روشن میشن و راه میفتن , موقع کار کردن حسابی سروصدا راه می اندازند و نیمی از اوقات هم اصلا کار نمی کنند.ناشناس .